فيروز مهتران سپاه را نيز طلبيده آن راز را در ميان آورد و از ايشان تمنّاى اتفاق كينهجويى كرد . مهتران سپاه و مسندنشينان محفل عزّ و جاه همه متفكّر و متأمّل شدند و آخر همان سخن موبدان را مكرّر كردند .
امّا فيروز به سخن ايشان ملتفت « 1 » نشده و سوح « 2 » را كه يكى از فرزندان منوچهر و سرآمد امراء او بود از ايشان و پسران خرد « 3 » - ملاس و قباد - را به او سپرد و او را به جاى خود گذاشته لشكر به حرب خوشنواز [ 56 الف ] برد .
گويند در آن سپاه نود هزار مرد مبارز نيزهگذار و پانصد فيل رزمآزماى بود . چون به آن مناره رسيد كه شرط كرده بود كه از آن نگذرد فرمود تا مناره را بر فيلان تعبيه « 4 » كرده در پيش سپاه مىبردند .
خبر او كه به خوشنواز رسيد لشكر خود را درهم « 5 » كشيد و به بلخ آمد و در ميانهء اندخود و بلخ مرغزارى « 6 » بود آنجا بنشست و دانست كه سپاهش تاب لشكر عجم ندارند و طاقت حيلهء ايشان نيارند . فرمود تا در عقب لشكر او خندقى ده گز بالا و بيست گز پهنا كندند و به خس و خاشاك روى آن را پوشيدند و هر جا پلى باريك بستند .
مصرع
رهش بود باريك مانند مور
و روى [ آن ] را به خاك نامحسوس گردانيدند و چون خوشنواز نزديك لشكر فيروز رسيد و آن « 7 » ازدحام را ديد كه منارهاى را برداشته مىآورند متوهّم گرديد .
روز ديگر « 8 » سوار شد و از لشكر خود تنها به جانب فيروز بيرون آمد و در برابر لشكر او ايستاد و گفت منم خوشنواز . فيروز را آواز دهيد كه با او سخنى دارم و مىخواهم كه فتنه « 9 » فرونشيند و حرب از ميان برخيزد تا خون مسلمان به ناحق
هامش
( 1 ) . اصل : ملطفت .
( 2 ) . اصل : كذا ( نسخهء ق ندارد ) .
( 3 ) . اصل : كذا ، نسخهء ق عبارت را ندارد . و اگر ملاس و قباد فرزندان فيروز منظور باشند لزوما « خود » مناسب است . نه خرد .
( 4 ) . اصل : كذا ، ق : تعبير ( ؟ ) .
( 5 ) . به جاى فراهم .
( 6 ) . اصل : مرغذارى .
( 7 ) . اصل : او .
( 8 ) . اصل : روز ديگر تكرار شده .
( 9 ) . اصل : فتنهء .