بيت
فرياد و فغان كه دست و پا نيست * افسوس كه [ 53 الف ] دست و پا ندارم
و گرنه اين طريق را به پايان مىبردم و شما را بر سر ايشان مىرساندم .
فيروز گفت غم مخور كه محافظت « 1 » تو چنانكه مىبايد نمايم و غم تو خورم و به هر سو كه دلالت كنى تو را بىآزار همراه برم .
پس فرمود تا لشكر ده روزه آب و توشه برگيرند و به سفر بيابان عزم جزم كرد ، و هرچند دانايان و راهروان گفتند كه بيابان را خطر بسيار است و مبادا اين مرد مكرى « 2 » و غدرى كرده باشد كه هرچند متعلّق دشمن خود را دوست نمايد ، عاقل را برو اعتماد كردن نشايد كه بسيارى از تلخى ايّام زندگانى دل از جان شيرين برداشته [ تن ] به مرگ نهادهاند و مردن « 3 » را به زندگى ناكام ترجيح دادهاند .
بيت
هست بر صاحبان عقل و خرد * مرگ بهتر ز زندگانى بد
فيروز گفت آن كه شما مىگوئيد از عقل دور است . چرا كه مكر و غدر از براى مال دنيا باشد كه يكى را فريب دهند و بدان حيله اوقات گذرانند ، نه كه جان را به ورطهء هلاك نهند .
بيت
تن را جفا و جور كشى بهر جان بود * جان را به باد « 4 » كس به اميد كه مىدهد
چندان كه دولتخواهان مبالغه كردند فيروز [ به ] سخن ايشان التفات نفرمود و فريفتهء مكر [ و ] غدر « 5 » شده سر در آن بيابان بىپايان [ 53 ب ] كه تيغ جهانپيماى سپهر در قطع مسافت آن عاجز بود نهاد .
و چون مدّت پنج شبانهروز بر مركبان شتاب آوردند و قطع مراحل بسيار و باديهء
هامش
( 1 ) . اصل : محافضت .
( 2 ) . اصل : فكر .
( 3 ) . اصل : مردمان .
( 4 ) . اصل : ياد .
( 5 ) . اصل : مكر غدّار ( از نسخهء ق آورده شد ) .