شهرستان وجودش غالب گشته و از غايت پيرى خود را به سفر ديار بقا مايلتر ديده ، بلكه پيمانهء حياتش به لب رسيده . گفت پادشاها جهانپناها .
بيت
تا عهد زمانه بر تو محكم نشود * اسباب سلامتت مسلّم نشود
از هر سر موى تو جهان را فرجى است * يك موى ، الهى ز سرت كم نشود
از اينها كه به حضرت تو نشستهاند و لب به تمنّاى تو گشاده و كمر يكجهتى بر ميان اطاعت بسته هر كدام كه تدبيرى مىكنند در ضمن آن صلاح كار خويش مىبينند .
مصرع
هر كس به صلاح خود سخن مىگويد
اما اگر توفيق رفيق شود من اين سپاه را كه جنگجو و كينهخواه آمدهاند منهزم گردانم و بىتردّد « 1 » خدم [ 51 الف ] و حشم ايشان را مستأصل گردانيده به ديار عدم فرستم . اما اين حديث وقتى به جاى خواهم آورد كه ملك با من عهد و ميثاقى در ميان آورد كه بعد از من فرزندان مرا كه حاصل ايّام زندگانى مناند ضايع نگذارى .
پس ملك خوشنواز در ساعت از زر و مال آنچه در عرصهء خيال بگنجد به دو داد و سوگند ياد كرد كه تا من باشم اولاد تو را بر صدر مسند دولت برآرم و در كشاكش روزگار ستمگار نگذارم ، و پرسيد كه چه به خاطرت رسيده كه شكست به لشكر دشمن مىدهى .
پير زمين خدمت بوسيده گفت بدان كه پدران من همه نقد جان نثار خاندان تو ساخته و سر مردانگى در پيش پاى رخش تو در باختهاند . من هم امروز مىخواهم كه جان را فداى تو ساخته در [ راه ] وفاى تو سپارم و پيروى آبا و اجداد خود را منظور سازم ، و كوكب حيات من به احتراق ممات نزديك رسيده و اكثر محمل سفر مرا بدرقهء قضا به منزل فنا كشيده و از ايّام زندگى امروز يا فردايى بيش نمانده .
هامش
( 1 ) . در معنى بىترديد ( پيش ازين هم آمده بود ) .