برافراشتم رايت عدل و داد * در ايّام نگذاشتم بدنهاد
به دوران من ز آشكار و نهان * نيابى نشانِ ستم در جهان
طريق عدالت نظر كن كه باز * مدام از كبوتر كند احتراز
بدان كه تو را در ذمّهء من حقوق بسيار است [ 49 ب ] ولى نعمت حق تعالى بيش از آن است .
شنيدم كه سيرت عدل را گذاشته و علم مذهب ناصواب برافراشتهاى . اكنون از آن كيش باز آى و بعد اليوم بدان امر ناشايست اقدام ننماى و حديث نيكخواهى مرا در گوش گير و نصيحت مرا كه از نهايت اتّحاد است بپذير ، و اگر از آن شيوه برنگردى و بر سر عدل و انصاف نيايى و فرمان مرا كه از كمال وفور مودّت است امتثال ننمايى البته دوستى و محبّت به كينه و خصومت مبدّل خواهد شد و من سپاهى كه حساب آن در هيچ خاطر نگنجد خواهم كشيد و كار به قتال و جدال خواهد انجاميد و آن زمان كه اختيار از دست رفت افسوس و پشيمانى سودى ندارد . پس حالا مناسب دولت آن است كه از طريق ناپسنديده برگردى و به نوعى پيش آيى كه مرا در شتاب و خود را در عذاب نيندازى .
بيت
گفتم به تو هرچه ديدم از روى صلاح * ديگر تو صلاح خويش را خود دانى
اما خوشنواز چنان در كار خود مستغرق بود كه قطعا به رسول و تبليغ رسالت التفات ننمود . چون رسول فيروز برگرديد و قصّهء گذشته به عرض رسانيد فيروز همان روز كس فرستاد به طلب لشكر و به اندك فرصت هفتاد هزار مرد [ 50 الف ] چابكسوار آهن قباى خنجرگذار درهم كشيد و متوجّه محاربهء خوشنواز گرديد .
بيت
شتابنده گرديد درياى كين * به جنبش درآمد زمان و زمين
عنانهاى مركب گسسته چو باد * پى غارت و قتل ، خندان و شاد
به حدّى فراوان روان شد سپاه * كه كوه و بيابان همه گشت راه
اگر آن سپه رو نهادى به كوه * شدى كوه زير لگد بىشكوه
پى آب اگر سوى دريا شدى * ثرى از گهر چون ثريّا شدى