چون لشكر به خراسان رسيد خوشنواز مضطرب شد . امراى خود را طلبيده گفت تدبير چيست و صلاح چه مىبينيد كه سپاه تاب محاربه ندارند و لشكر عجم بسيارست و طاقت گيرودار مبارزان آن ديار ندارند . يكى گفت ساختهء كارزار بايد شد .
بيت
بيرون چرا رويم ز سرمنزل ستيز * انديشه از كه داريم و ما از كه كمتريم
يا سر نهيم پيش حريفان مايهدار * يا مردوار در صف دوران بهسر بريم
اميرى ديگر گفت آنچه تو گفتى غايت دلاورى و نهايت مردى و پردلى است .
ولى گفتهاند سپاهى آن است كه حريف خود را شناسد و از غنيم زبردست هراسد .
آن اثر جنون است كه عنان اختيار از دست [ 50 ب ] مىدهند و بىملاحظه جان را در معرض تلف مىنهند ، و تن را صحّت مغتنم است . زر نيست كه باز بهدست آيد ، تخمى نيست كه بكارى باز برويد .
مصرع
چون كرد سفر آمدنش باز محال است
تا روزگار كسى را به مرگ نمىرساند كس قدر جان نمىداند .
مصرع
قدر جان دلخستهاى داند كه او جان مىكند
صلاح آن است كه ستيزه را بگذاريم و طريق رفق و صلح پيش آريم . ازين نوع هر كس صلاحى مىديدند و فراخور فراست خود چيزى مىانديشيدند .
مصرع
هر كس به ترانهاى حديثى مىگفت
اما در آن ميان پيرى بود مدّت عمر گرانمايهء او گذشته و سپاه ضعف و ناتوانى بر