چنان آب كم شد در آن روزگار * كه از قعر جيحون برآمد غبار
ز لب تشنگى چشمه شد تنگدل * چو چشم بد مردم سنگدل
گهى نان نمودى ز سير « 1 » جمال * بدان سان كه يوسف ز قصر بلال « 2 »
دل و ديدهها را نه آرام [ و ] خواب * شب و روز ز انديشهء نان و آب
گريزان ز درويش ، داراى جاه * به هر گوشه چون مفلس از قرض خواه
چون فيروز آن سختى ايّام را ديد مركب انديشه را در ميدان خيال راند و زمانى متأمّل گرديد . به خود گفت اگر هست اين بلا همه از شومى ظلم من است .
بيت
به مردم سوز و درد و آه و بيداد * همه از شومى ظلم است و بىداد « 3 »
پس توبه كرده بر سر استغفار آمد . گويند آن قحطسال مدّت هفت سال ديگر زياده بود و پادشاه فيروز هر سال به مردم شفقتى مىنمود . چنان كه در سال اول سيرت ستم « 4 » بگذاشت و بر سر انصاف آمده لواى عدل برافراشت .
مصرع « 5 »
بگذاشت ره ظلم و پى عدل گرفت
سال دوم ، محله به محله مردم بىبضاعت را به كسانى كه استطاعت داشتند سپرد و فرمود كه توانگران نعمت از فقرا باز ندارند و ايشان را پريشانخاطر نگذارند ، [ 48 ب ] و به حكام كه در ممالك بودند نامهها نوشتند كه بدين طريق باشند و در هر ديارى كه كسى از گرسنگى بميرد عوض او منعمى [ را ] به سياست رسانند .
سال سيم خراج و مؤنات از خلايق برداشت .
چون سال چهارم [ شد ] در انبار خانههاى خود بگشاد و غلّهاى كه داشت نفقه كرد و به مردم داد .
چون [ سال ] پنجم شد ديد كه در دست توانگران چيزى از متاع دنيوى نماند در
هامش
( 1 ) . اصل : كذا ( نامفهوم ) .
( 2 ) . اصل : كذا .
( 3 ) . بيت به همين صورت است و مىبايد كه قافيه مصراع اول فرياد باشد .
( 4 ) . اصل : سيم .
( 5 ) . اصل : بيت .