بر سر نهاده بر تخت پدر نشست و به امور سلطنت اقدام نمود . چون خبر به فيروز رسيد متردّد شد و چاره ندانست .
فيروز ضرورة « 1 » التجا به خوشنواز برد كه ملك هياطله بود و - هياطله « 2 » به زبان بخارا جميع مردم با فرّ و شكوه را گويند . پس فيروز از سيستان به بلخ آمد و از يك منزل مسافت به خوشنواز كس فرستاده صورت حال را تحرير نمود و ازو لشكر خواسته التماس امداد نمود .
خوشنواز به دو سپاه نداد . ولى چنانكه رسوم پدران مشفق و برادران موافق باشد او را گرامى داشت و طالقان نام شهرى به او داد و او را به جنگ [ 47 ب ] و جدال گذاشت .
چون ازين مدّت پنج سال برآمد هرمز آغاز ستم كرد ، چنانكه مردم عجم گريخته به خدمت فيروز پيوستند و فيروز ايشان را به خدمت خوشنواز فرستاد . چون ملك خوشنواز را معلوم شد كه هرمز بنياد ظلم نهاده گفت خداى ستم روا ندارد .
بيت
هر پادشهى كه طرح بيداد فگند « 3 » * خود را به دعاى بد زهّاد فگند
بركند نهال هستى خويش ز بيخ * القصّه بناى خود ز بنياد فگند
پس لشكر به فيروز داده بر سر هرمز فرستاد . فيروز سپاه به ديار عجم كشيد و ملك [ دست ] از هرمز كشيده رشتهء زندگانى او به تيغ كينهگزار قطع كرد و لشكر ملك خوشنواز را با هدايا و تحف بازگردانيد .
چون ملك به دو قرار گرفت و آرام پذيرفت و توسن بدلجام ايّام در زير زين جنيبتش آرميد او نيز رقم ظلم و ستم بر صحيفهء احوال مردم كشيد و بنياد جور و جفا در ميان خلايق نهاد . بعد از هفت سال قحطى شد ، چنان كه تقرير آن در صحايف بيان نگنجد .
بيت
زمين را نيامد نم از آسمان * بتفتيد ازين غم زمين و زمان [ 48 الف ]
هامش
( 1 ) . اصل : تا ، از نسخهء ق كه به صورت « ضرورتا » ست آورده شد .
( 2 ) . اصل : + كه .
( 3 ) . اصل : افكند .