باز سلطان فرمود كه نامهء ديگر بنويسند كه آنچه از مظلوم گرفتهاى باز ده و از سر بيداد گذشته قدم در دايرهء عدل و انصاف نه . اگر نه امراى نامدار و سپاه بسيار و دلاوران خنجرگذار و هژبران بيشهء كارزار روان سازم تا به آتش تيغ [ 46 ب ] خونبار دمار از روزگار تو برآرند .
چون خواجه ديد كه مضمون كتابت به طول انجاميد زانو بر زمين نهاد كه سلطان عالم بفرما كه نامه را مطوّل نسازند تا باز كه ملك مرا فرمايد كه نامه بخور آسان باشد .
سلطان ازين سخن برآشفت و در ساعت مركب طلبيده سوار شد و متوجّه سرحدّ غور گشت و لشكر از اطراف و جوانب فوجفوج از عقبش روان مىرفتند و هنوز بعضى سپاه از عزم پادشاه آگاه نبودند كه سلطان سزاى آن ظالم را داده مراجعت نمود . اين مثل از براى آن آوردم كه بر تو واضح گردد كه عدل مىبايد كه بناى ظلم بىبنياد است .
اكنون بدان كه صفت سيم راستقولى و به عهد وفا كردن است و يمكن كه اگر پادشاه صحيح القول نباشد و به عهد « 1 » وفا نكند او را دشمن از پاى درآورده سلطنتش به سر آيد .
چنانكه پادشاه فيروز كه با ملك هياطله « 2 » عهد و شرط كرد و آخر به عهد وفا نكرد به چنگ دشمن افتاده جان و جهان را از دست داد .
ابن تراب پرسيد كه قصهء پادشاه فيروز با ملك هياطله « 3 » چگونه بوده است .
خواجه عقيل الدين گفت :
حكايت [ شاه فيروز خشنواز ( هياطله ) ]
[ 47 الف ] آوردهاند كه چون يزدجرد بن بهرامگور بعد از پدر بر سرير سلطنت نشست احوال مملكت از اصابت رايش رونق گرفت و از آثار معدلتش مهام بندگان انتظام يافت . او را دو پسر بود : يكى فيروز و ديگر هرمز . فيروز را كه پسر مهتر بود به امارت سيستان فرستاد و هرمز را با خود نگاه داشت .
چون مدّت هژده سال ازين گذشت پيك اجل در رسيد و بساط او را درنورديده رخت هستى او را از دار فنا به ديار بقا كشيده ، و هرمز كه پسر خردتر بود تاج شاهى
هامش
( 1 ) . اصل : عهده .
( 2 ) . اصل : مباطله ( همه موارد ) .
( 3 ) . اصل : مباطله ( همه موارد ) .