اقبال مطيع و بخت ياور * توفيق رفيق و فتح بر سر
بعد از فوت پدر بر تخت نشست و مقرّ سلطنت نيشابور ساخت و جهان را از لوث بدعت بپرداخت و در آن ايّام در ولايت غور حاكمى بود ظالمپيشه و ستمگار .
بيت
دل خلق را از جفا داشت ريش * در آن ملك جور و ستم كرده كيش
هراسان نه از قهر ايزد تعال * پسنديده بر خلق رنج و ملال
بدونيك آن ملك از آن سنگدل * شب و روز چون عاشقان تنگدل
يكى اشكريزان چو ابر بهار * يكى چهره كرده به ناخن فگار
يكى مانده در كنج محنت قدم * يكى رو نهاده به صحراى غم
نهانى همه خواستند از خداى * هلاكش برآورده دست دعاى
تبهكار نادان در آن داروگير * نبودى ز دانا ، نصيحتپذير
تا آنكه روزى عمارتى فرمود و از پى كار تشدّد مىنمود . قضا را در آن محل بازرگانى بدانجا رسيد . [ 46 الف ] در حال ، خدمتگاران آن بدنهاد چهارپايان او را از محمل سفر خالى كرده و زير بار كشيدند . مرد بيچاره پيش ملك رفت و ندانست كه آن عمل ناپسنديده از ملك است .
چون كيفيّت حال باز نمود ملك گفت آنچه آوردهاى به من وام ده و سال آينده بيا و باز بستان و چهارپايانت اگر از بيگار وارستند بگير و ببر . چندان كه بازرگان تضرّع نمود « 1 » به جايى نرسيد .
عاقبت روى به بارگاه سلطان مسعود آورده زمين خدمت ببوسيد و عرض حال كرد . سلطان فرمود كه به ملك غور جهت بازدادن چهارپايان و اموال مظلوم مثالى نوشتند . چون آن بيچاره مثال به ملك غور بازدادن رسانيد ملك در خشم شد فرمود كه چندان ايذائش « 2 » كردند كه نامه بخورد و باز به خدمت سلطان مسعود آمد و كيفيّت حال باز نمود و گفت :
مصرع
فرمان نپذيرفت جفاپيشهء بدكيش
هامش
( 1 ) . اصل : + و .
( 2 ) . اصل : ايزاش .