سلطنت نشانيده و صاحب عهدهء امور مملكت گردانيد [ 45 الف ] و اختيار ملك در قبضهء تصرّف يوسف گذاشت و خود پاى از سرير سلطنت كشيده دست از سلاسل شهريارى باز داشت و يوسف به واسطهء دانش بر تخت پادشاهى نشست . غرض « 1 » ازين حكايت فايدهء دانش بود .
دوم آنكه پادشاه را عدل بايد كه ملك بر پادشاه ظالم دير نپايد و باشد كه از سبب ظلم مظلومان التجا به پادشاه بزرگتر ازو برند و سپاه فتنه و آشوب سركرده دمار از نهاد او برآرند .
بيت
بترس از خداوند بالا و پست * كه سازد زبردست را زيردست
چنانكه ملك غور بر مردم ظلم مىكرد تا آنكه يكى از ستمديدگان مظلوم پناه به سلطان مسعود غزنوى برد و سلطان مسعود لشكر كشيده بناى آن بدكيش را برانداخت و مردم را از بند جفاى او خلاص ساخت .
ابن تراب پرسيد كه ظلم ملك غور و رفتن سلطان مسعود غزنوى بر سر او چگونه بوده است .
خواجه عقيل الدين گفت :
حكايت [ ملك غور و مسعود غزنوى ]
آوردهاند كه [ چون ] سلطان محمود غزنوى وفات يافت ازو دو پسر ماند : يكى سلطان مسعود و ديگر سلطان محمّد ، و سلطان مسعود جوانى بود به غايت نازنين و به حسن صورت [ 45 ب ] و سيرت آراسته .
بيت
آراستهء همه نكويى * افزون صفتش ز هرچه گويى
عالى نسب و بلندپايه * درويش دل و هماى سايه
شايستهء تاج سرفرازى * جان همه كس به دلنوازى
هامش
( 1 ) . اصل : عرض .