زندان بيرون آرند كه اينچنين كس نه لايق زندان است بلكه لايق تخت و قصر پادشاهان است .
چون يوسف - عليه السّلام - را از زندان به بارگاه ملك ريّان آوردند ملك چند قدم به استقبال او رفت و او را در بر گرفت و بر تخت پهلوى خود بنشاند . پس تعبير خواب ازو پرسيد .
يوسف گفت تعبير چنان است كه هفت سال فراخى نعمت به مرتبهاى رسد كه زبان از بيان وصف آن عاجز آيد . بعد از آن هفت سال قحط شود كه خيال از انديشهء آن سراسيمه گردد .
بيت
چنان قحط سالى شود در ديار * كه نالد به درد كسان روزگار
پى دانه [ اى ] رنگ مردم چو كاه [ 44 ب ] * شود ، ز آن بلا و غمِ عمر كاه
بمانند مردم نهان در سراى * برآورده درها ز دست گداى
ملك ريّان گفت چارهء اين كار چه تواند بود .
حضرت يوسف گفت چاره آن است كه درين هفت سال كه معمورى است بفرمايى كه مردم « 1 » همهء بيابان و دشت غلّه كارند و چون بدروند همچنان با خوشه و ناكوفته در انبار نهند تا نقصان نپذيرد و درين باب سعى نموده غايت اهتمام به ظهور رسانند ، و ملك را واجب و لازم است كه برگ فراغت دهد و قدم در مقام سرانجام كار بندگان خداى نهد تا خلايق آن دشوارى را به آسانى گذرانند و از آن مصيبت و سختى بيرون آيند و موجب رضاى خدا شود . اگر پادشاه تغافل ورزد و پاى در دامن فراغت پيچيده در بيت العشرت نشيند هر آينه عاقبت پشيمان شود و شرمسارى كشد .
چون ملك اين سخن را از يوسف شنيد زمانى متفكّر شد و بعد از تأمّل گفت من در خود وسعت « 2 » اين كار نمىبينم و تو را لايق اين امر مىيابم و او را بر سرير
هامش
( 1 ) . اصل : + را .
( 2 ) . ظاهرا در معنى گنجايش .