به غير ما بردى . اكنو [ ن ] بدين گناه چندگاه در زندان خواهى بود .
چون شرابدار به خدمت ملك رسيد احوال حضرت يوسف ( ع ) را بر خاطر او پوشيده ماند .
باز كه وقت نجات رسيد ملك ريّان كه پادشاه مصر بود شب در خواب ديد كه بر لب درياست و هفت خوشه گندم سر از زمين برآوردند در كمال تشنگى و بىتابى ، و هفت [ 43 ب ] خوشهء ديگر در غايت سبزى و خرمى و تازگى سركشيده ، و هفت گاو فربه بر لب دريا مىچريدند . ناگاه هفت خوشهء خشك تشنه بر آن خوشههاى سبز پيچيدند و همه خشك شد . بعد از آن هفت گاو لاغر كه بر بدن از گوشت ايشان اثرى نبود چنانكه از هيبت آن بترسيدى از دريا برون آمدند و آن هفت گاو فربه [ را ] بخوردند .
چون ملك از خواب بيدار شد خواب از خاطرش فراموش گشت و هر چند خيال و انديشه كرد به خاطرش نرسيد . كس فرستاد و علما را طلب كرده و موبدان را احضار نموده گفت خواب غريبى ديدهام و از خاطرم رفته است ازين اندوهناكم .
چارهاى بايد كرد . همه متحيّر شدند و عاجز گرديدند و سر به جيب فكرت كشيدند .
قضا را شرابدار ملك يوسف را به خاطر آمد و زانوى ادب بر زمين نهاده گفت در محلّى كه من و خوانسالار در زندان بوديم در خواب ديدم كه انگور مىفشردم . چون بيدار شدم غلام زليخا خواب مردم تعبير مىكرد . خواب خود به او مىگفتم .
خوانسالار گفت من نيز خوابى ديدهام كه خوان « 1 » نانى بر سر دارم و مرغان هوا در مىربايند ، [ 44 الف ] مرا اشارت به نجات داد و او را پيام هلاك داد . هر دو موافق افتاد .
پس ملك شرابدار را گفت برو و خواب مرا ازو سؤال كن كه چه ديدهام . پيش از آنكه شرابدار آيد جبرئيل ( ع ) يوسف را خبر داد . چون شرابدار آمد و صورت حال را باز نمود يوسف - عليه السلام - خواب پادشاه را تقرير نمود . پس شرابدار آمده كيفيّت حال به پادشاه عرض نمود .
پادشاه گفت بلى چنين است كه او مىگويد . در ساعت امرا را فرستاد تا او را از
هامش
( 1 ) . اصل : خان .