خواجه عقيل الدين گفت :
حكايت [ ملك ريان و يوسف كنعان ]
آوردهاند كه برادران حضرت يوسف آتش حقد و حسد برافروختند و گوهر يكتاى خزاين نبوّت را كه شرف صندوق جواهرنگار چرخ بود به هفده درم ناسره « 1 » بفروختند به مالك و مالك او را به مصر آورد و مرغ دل زليخا « 2 » اسير چنگ شاهباز عشق او بود .
از آنجا كه لطافت دامن پاك خلعت نبوّت بود گريبان اختيار به دست نفس نداد .
به حسب تقدير الهى چنانكه در ازل خامهء قضا بر صحايف احوال او رفته بود به گوشهء كاشانهء زندان افتاد و هر روز جهت مشغولى بر تعبير خواب گرفتاران محنت خانهء زندان ملتفت مىگشت . برين منوال مدّت دو سال گذشت .
روزى شرابدار و خوانسالار ملك ريّان را به جريمه و بهتان به زندان آوردند . شب شرابدار در خواب ديد كه انگور مىافشرد و صباح حضرت يوسف را ديد كه خواب مردم تعبير مىكند . [ 43 الف ] خواب خود را گفته تعبير خواست و حضرت يوسف - عليه السلام - او را مژدهء نجات داد
و خوانسالار به امتحان گفت كه من نيز خوابى ديدهام كه خوانى بر سر دارم و مرغان هوا مىربايند .
حضرت يوسف او را گفت رزق تو از دنيا بريدهاند .
خوانسالار گفت من خواب دروغ باز نمودم .
حضرت يوسف گفت من تعبير راست فرمودم .
قضا را لحظه [ اى ] كه برآمد خوان « 3 » سالار را حكم سياست شد و شرابدار حكم بخشش يافت و متوجّه خدمت سلطان گرديد و حضرت يوسف را وداع كرده و اجازت خواست .
حضرت يوسف او را گفت كيفيّت حال مرا به پادشاه عرض كن كه بىگناهى در تنگناى زندان مانده .
چون شرابدار برفت جبرئيل ( ع ) آمد و گفت كه حقّ تعالى مىفرمايد كه چرا التجا
هامش
( 1 ) . اصل : ناصره .
( 2 ) . اصل : + را .
( 3 ) . اصل : خان .