مىشد و در هر توجيه يك نفر رسد به كاوهء آهنگر مىرسيد .
بيت
لواى ظلم و ستم سر به اوج چرخ كشيد * نفير يا رب و زارى به مهر و ماه رسيد
القصّه ، ضحّاك بدين منوال مدتى اوقات مىگذرانيد . فريدون را والده و متعلقان به زمين هند برده به دامن كوهى در ميان قبيلهاى نگاه داشتند . « 1 » تا محلّى كه در رسيد « 2 » و در ميان گروه ، فرّ « 3 » و شكوه پيدا ساخته پيشهء فرزانگى و مردانگى را خداوندى كرد .
بيت
دلاور چنان شد به فرّ و شكوه * كه در چشم مردم نمودى چو كوه
خردمند و پاكيزهراى و دلير * ز بيمش جلاى وطن كرده شير
و جوانان قبيله هميشه به خدمت او مىبودند و دم از موافقت او زده اظهار اتّحاد و اعتقاد مىكردند . روزى فريدون نشسته و جوانان قبيله در صحبت او از هرجا سخن مىگفتند . تا حديث به فايدهء سفر و جهانگشتگى رسيد و همه صفت مسافرت كرده در آن مبالغه نمودند كه تا كس سفر نمىگزيند و گرم و [ 30 ب ] سرد ايّام نمىبيند كار او تمام نمىشود .
بيت
سفر ناكرده را گويند خام است * تمامى كار خامان ناتمام است
هنر داند سفر را ، واقف راه * سفر افزون كند پيرايهء جاه
سفر مرد مسافر را دهد كام * چو هر جانب به كام خود زند گام
چو مرغ خانگى در « 4 » خانهء زال * همايان را نباشد لايق حال
فريدون به خود انديشه كرد كه فى الواقع « 5 » [ ضرورست كه ] چند روزى گرد عالم
هامش
( 1 ) . اصل : داشت .
( 2 ) . كذا ، در معنى اينكه بزرگ شد .
( 3 ) . اصل : فكر .
( 4 ) . اصل : از .
( 5 ) . اصل : فل واقع .