تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 106

مساهمون:

ص١٠٦
مىگريست كه از دور كاروانى پيدا شد . چون نزديك رسيد دايهء او در آن كاروان بود و او را بشناخت و از مركب فرود آمد و او را در بر گرفت و به خانه آمدند . و ملكزاده شرح قصّهء پر غصّهء خود كرده دايه برخاست و سر صندوق باز كرد و خريطهء سر به مهر بيرون آورده گفت اين امانت پدر تو به من سپرده بود كه در وقت پريشانى چنين به تو دهم . چون ملكزاده سر خريطه بگشاد « 1 » صحيفه‌اى بيرون [ 181 ب ] آمد . يكى بر آن نوشته بود كه اى فرزند اگر به تو روزگار ناسازگارى نمايد و فلك سفله نواز آغاز برگشتن كرده بر سر جفاى تو آيد بدان كه مبلغ صدهزار درم به فلان . . . [ را ] جه « 2 » [ براى ] تو . . . « 2 » به رسم امانت سپرده‌ام و ديگر در زير فلان . . . « 2 » و فلان طاق صدهزار دينار مدفون كرده‌ام ، تصرّف . . . « 2 » و صرف خود كرده عمر گرانمايه را غنيمت شمار . ملكزاده شادكام شده آنها را تصرّف نمود و اسباب حشمت و جاه از آنچه پيشتر داشت بيشتر ترتيب داده باز همان ياران مكّار خيله‌ساز زبان . . . « 2 » به عذر گشاده آغاز خصوصيّت كردند . اما ملكزاده براى ايشان در همان باغ فكر صحبت . . . « 2 » كرده در آن باغ سنگ‌نشينى بود كه مردم گاهى بر آن تكيه مىكردند . در خفيه حكاكى را فرمود كه آن سنگ را . . . « 2 » باريك سوراخ كرده روز ديگر مجلس را در پيش آن سنگ طرح داد . چون ياران و دوستان ريايى و بيگانگان ايّام بينوايى همه آمدند و بزم عيش منعقد گشت يكى را نظر . . . « 2 » [ به ] سوراخ سنگ افتاده همه را واقف [ 182 الف ] كرده تعجب نمودند . ملكزاده گفت در زمان پادشاهى پدر من از مكهء معظمه مورچه‌ها آورده بودند و پدر من به امتحان فرمود كه آن موران اين سنگ را سوراخ كردند . ايشان همه تصديق كردند و گفتند كه راست است ، ما نيز شنيده بوديم . ملكزاده گفت اى ياران آن زمان كه سوگند مىخوردم كه گوشت را از ديگ سگ برده باور نمىكرديد و حالا محال چنين را [ درست ] دانستيد . ايشان را از آن مجلس بيرون كرد و اين بود قصهء ملكزادهء يمن .
هامش
( 1 ) . اصل : + و . ( 2 ) . محل بريدگى كاغذ .