ابن تراب گفت بلى شما راست مىفرماييد . سفر زحمت بسيار دارد و اما آدمى را هيچ معلّمى « 1 » به از ادب و تربيت ، [ و چيزى ] به از مسافرت نيست و تا فريدون انديشهء سفر نكرده بود به دولت سلطنت سرافراز نگرديد .
خواجه رغام گفت قصّهء سلطنت فريدون چگونه بوده است .
[ پادشاهى ضحاك و فريدون ]
ابن تراب گفت قصّه اين است كه . . . [ فردوسى ] طوسى در تاريخ خود آورده است كه پادشاهى جمشيد هفتصد سال عمر يافت و او را چهارده . . . دختر بزرگتر را به يكى از خويشان خود آبتين نام لقبى داد [ 182 ب ] . . . . « 2 » گفتند آن مرض را هيچكس نصيب نشود كه معالجهء آن از محالات است .
ضحّاك به حال خود متحيّر بماند و باز ابليس به صورت حكما به شهر درآمد .
خود را به علم حكمت بر مردمان عرض كرد . چون خبر او به ضحّاك رسيد او را نزديك خويش طلبيده كيفيّت حالش پرسيد .
ابليس گفت از ديار عجمم و در علم حكمت وقوف دارم و اخبار عدل و آثار حسن عهد خداوند جهان مىشنيدم . آمدهام تا در عرصهء ملك او متوطّن و متمكّن گردم و از مكارم و مآثر او بهرهمند شوم .
ضحّاك او را مشفقانه بنواخت . بعد از آن حال خود را به او عرض نمود . سؤال علاج كرد .
ابليس گفت معالجهء اين مرض در كمال آسانى است . من نيز در نسخه ديدهام كه اينچنين مرضى مىباشد . اما تسكين آن به مغز سر آدمى مىشود .
ضحّاك در ساعت فرمود كه از زندان دو كس را سياست كرده و مغز سر ايشان را آوردند . چون به آن ماران داد بياسود .
بعد از آن ضحّاك مقرّر كرد كه هر روز دوكس را سياست كنند و مغز سر ايشان را بياورند ، و چند روزى كه برين منوال گذشت زندان خالى گشت و كار بدان كفايت نشد .
پس از آن رسم ترخان « 3 » برانداخت و از هركس [ 30 الف ] كه اندك جريمهاى در وجود مىآمد او را به عدم فرستاده مغز سر او را غذاى ماران مىساخت .
آخرالامر قرار بر آن يافت كه در ممالك چنانكه زر توجيه مىشد مرد توجيه
هامش
( 1 ) . اصل : + را .
( 2 ) . ظاهرا ورقى افتاده .
( 3 ) . اصل : ترجمان ، تصحيح قياسى است ، ترخان به كسى گفته مىشد كه از مجازات ( هر نوع ) معاف بود .