شحنه بىگناهى از چهرهء او مطالعه نموده او را آزاد كرد .
ملكزاده دست شحنه را بوسه داده گفت از تو تمنّاى راه توشهاى دارم كه درين ديار آشنايى به غير از التفات تو نمىدانم ، مگر هم به بدرقهء لطف عميم تو خويش را به وطن باز رسانم و خواند [ 180 ب ] كه :
بيت
از درت عزم سفر دارم ، همّت خواهم * به اميدى كه ازين ورطه به بهبود رسم
گر كند بدرقهء لطف تو همراهى من * زود باشد كه به سرمنزل مقصود رسم
شحنه درمى چند به او لطف كرد . ملكزاده به كاروان همراه شد و متوجّه شهر يمن گرديد و چون بعد از مدّت مديد به تشويش بسيار به ملك يمن رسيد بيگاه بود و شب ، پاسى گذشته بود . به خانهء دايهاى كه او را پرورده بود آمد و در زد . كنيزكان در بگشادند و او را شناخته گريان شدند و در پايش افتادند ، و دايهء او در خانه نبود .
پرسيد كه كجاست .
گفتند به فلان ولايت به ديدن خويشاوندان رفته است و محلّ آمدن اوست .
چون روز شد خدّام ملكزاده از آمدن او خبر يافتند به خدمت آمده نيازى كه از دست ايشان برمىآمد بهجاى مىآوردند و مصاحبان منافق نيز پيش آمده زبان به عذر تقصير بگشادند و كار ملكزاده [ در ] روزگار بر آن قرار گرفت كه هر روز بر سر كوهى نشستى تا يكى از ملازمانش او را به خانه برده ضيافت كردى .
روزى بر سر كوهى نشسته بود كه آن دوستان [ 181 الف ] نانى « 1 » و رفيقان زبانى عزم بوستان كرده اسباب طبخ همراه داشتند . ملكزاده را ديدند و ملكزاده ايشان را ديد . نتوانستند پهلو تهى كردن ، به ضرورت او را تكليف كرده همراه خويش به جايى كه در خاطر قرار داده بودند آوردند و به كار طبخ مشغول شدند .
ناگاه غافل بودند كه گوشت را از ديگ سگ در ربود . چون واقف شدند تهمّت آن را بر دامن عصمت ملكزاده بستند . چندان كه سوگند خورد باور ننمودند و او را ملامت كردند .
و ملكزاده از پيش ايشان بيرون آمده از غايت غيرت گوشهء گورستان گرفته
هامش
( 1 ) . اصل : نافى .