بيت
فريدون فرخ شه كامياب * كه كردى سعادت به بزمش شتاب
چو انديشهء قتل ضحّاك كرد * جهان را ز ظلم و ستم پاك كرد
گويند ضحّاك در قصر جمشيد به دختران جم نشسته بود و مى لعل مىكشيد [ 32 ب ] كه خبر آمدن فريدون با لشكر بسيار به او رسيد . او نيز لشكر انبوه و گروه باشكوه « 1 » [ را ] به مقاتله و مجادلهء فريدو [ ن ] بيرون آورد و فرمود كه حاكم شهر از روى احتياط كوچه بند كرده آن هر دو لشكر در مقاتله و مقابلهء يكديگر صفها بياراستند .
بيت
دو لشكر كشيدند با هم دو صف * يكى كوه چون « 2 » آهن ، از هر طرف
مثال چمن راست شد انجمن * علمها سهى قامتان چمن
دل بىتهوّر ، دمادم ز جا * شدى غنچه سان از نسيم صبا
ز دل سينهء كينهور گشت پُر * صدف را بدان سان كه در سينه دُر
دو درياى لشكر درآمد به موج * غريو هژبران برآمد به اوج
بدان سان برآمد ز هر سو خروش * كه بگرفت گردون پرحيله گوش
سنانها در آمد به مردمكشى * برون شد ز دلها نشاط و خوشى
زبان بركشيده ز روى ستيز * گواهى به خون داد شمشير تيز
همى كرد آمد شد آنجا خدنگ * به هر سو رسانيد پيغام جنگ
چو خون ريختن گشت از حدّ برون * روان شد ز هر جانبى جوى خون
القصّه آن هر دو سپاه كينهخواه با هم تاختن آوردند و به سلاح بىصلاح قطع حيات [ 33 الف ] يكديگر مىكردند تا دستها از كار و پاى مركبان از رفتار بماند .
آخر كوكب طالع ضحّاك نحوست پذيرفته دولت او در احتراق خورشيد عالمآراى اسلام افتاد . سپاه گمراه شئامت قرينش روى به گريز نهاده فريدون بر ضحّاك ظفر يافت و لقبش « فرّخ » شد .
بعضى گويند فريدون ضحّاك را به كمند در ميدان معركه گرفته است ، امّا
هامش
( 1 ) . اصل : بىشكوه .
( 2 ) . اصل : در .