رسيدند و او را از جماعت دزدان شب گذشته تصوّر كردند و به جفاى تمام دست و گردن او را بسته به خدمت شحنه آوردند و شحنه فرمود كه ملكزاده را چوب زنند .
چون ملكزاده را در زمين كشيدند سرش برهنه شد و زخمى كه بر سر داشت نمودار شد . گمانى كه به او مىبردند يقين شد . شحنه شمشير كشيده تا مهمّ ملكزاده را گذراند و او را به عبرت تمام به سياست رساند .
ملكزاده ديد كه كارش از خلاصى گذشت و اميد او از حيات منقطع گرديد روى به درگاه خداوند كرده بناليد و گفت الهى تو دانايى و بينايى ، همه آشكارا و نهانى ، و فريادرس بىكسانى ، و دستگير درماندگانى .
بيت
الهى ندارم به غير تو كس * اميدم بدان آستان است و بس
شحنه را برو رحم آمد و كيفيّت حالش پرسيد .
ملكزاده قضيّهء خود را تقرير كرد .
شحنه پرسيد كه تو را غارتزدگان كاروان بشناسند .
گفت بلى .
شحنه او را به زندان فرستاد كه چون روز شود تفرّس « 1 » حال او نمايد و چون روز شد قصّهء ملكزاده بر [ 180 الف ] خاطر او پوشيده شده ملكزاده مدّتهاى مديد از بىكسى در گوشهء زندان بماند و گاهى زندانبان او را او را با بنديان ديگر طوق در گردن جهت گدايى بر در زندان مىنشاند و او منتظر بود كه يكى از مصاحبان به نظر او درآيند و احوال او را به خاطر شحنه انداخته در استخلاص او اقدام نمايند .
روزى ملكزاده را به دستورى كه مذكور شد بر در ملامتخانهء زندان نشانده بودند .
ملكزاده بر چپ و راست بازار نظر مصروف داشته منتظر آشنايى مىبود كه ناگاه مصاحبان خود را ديد كه پيدا شدند . بىاختيار فرياد برآورد و ايشان را آواز كرد . آن دوستان منافق و ياران ناموافق [ چون ] ملكزاده را بدين حال ديدند از آشنايى او انكار كردند كه مبادا از جهت او بديشان آسيبى رسد .
ملكزاده برخاست و دعا و ثنا بهجاى آورده شحنه را از حال خود ياد داد .
هامش
( 1 ) . اصل : تفريش .