سفر كنى و به تو آن رسد كه به ملكزادهء يمن رسيد .
ابن تراب گفت كه قصهء ملكزادهء يمن چگونه بوده است و به او چه رسيده .
خواجه رغام گفت :
حكايت [ ملكزادهء يمن از زبان رغام ]
در جامع الحكايات « 1 » مسطور است كه در ولايت يمن ملكى بود عمرش به پايان رسيده درگذشت و پسرى داشت به جاى او نشسته بر سرير مملكت متمكّن گشت .
اما پيوسته با جمعى اوباش در عيش و عشرت روزگار مىگذرانيد و در كاروبار و امور سلطنت تساهل و تغافل مىورزيد . تا آنكه يكى از خويشان او بر ملك استيلا گرفت .
چون ديد كه در سر ملكزاده سوداى تخت نشينى و هواى تاجدارى نيست [ 179 الف ] زياده از آنكه او را از فرمانروايى معزول ساخت تعرّض نرسانيد و او همچنين فريفتهء خوش « 2 » آمد گفتن آن جماعت فضول بىعاقبت مىبود و آنچه از زر و سيم بود به دستور سابق صرف مجالس مىنمود .
ايشان هر روز او را راهى مىنمودند ، تا آخر كار روزى سوداى سفر و هواى صحبت جوانان ديار ديگر در سرش انداختند و او نيز عزيمت به خود جزم ساخت .
هرچند نيكخواهان او را نصيحت كردند ممتنع نگرديد و صفت شهر همدان « 3 » را بسيار شنيده بود . با ياران ناموافق روى به ديار همدان نهاد و بعد از چند روزى كه نزديك همدان رسيد مجمع دزدان راه بر كاروان گرفته همه را غارت كردند .
ملكزاده زخمى خورده به « 4 » سروپايهاى برهنه به شهر همدان رفت و شب به شهر درآمد . چون كسى را نمىشناخت گوشهء دكان ويرانى يافت . سر بر خشتى نهاده بخسبيد و در آرزوى وطن ، از محنت راه و حسرت مال از دست داده « 5 » به زارى زار بگريست .
قضا را شب گذشته جمعى از يتيمان با پيادههاى شحنهء شهر در آويخته ايشان را به ضرب [ 179 ب ] شمشير منهدم ساخته بودند و امشب ايشان به سروقت او
هامش
( 1 ) . اصل : جامع الحكايت .
( 2 ) . اصل : خويش .
( 3 ) . به مناسبت يمن مىبايد مراد همدان در جزيرة العرب باشد .
( 4 ) . اصل : بر .
( 5 ) . اصل : دادن .