حكايت
در عالم بسيار بزرگان صاحب مروّت كريم نهاد بودهاند در غايت سخا كه عطاى ايشان بىريا ومنت بوده ، توقع عوض « 1 » نداشتهاند . اما هيچكس به حاتم طائى نرسيده است وقتي دشمنى بر حاتم غالب آمد وملك أو به دست فرو گرفت وحاتم بگريخت وبه كوهى پنهان شد . روزى پيرى را ديد كه مىآيد . از أو پرسيد كه به كجا مىروى ؟ گفت پيش حاتم مىروم كه سه دختر دارم وسه هزار دينار مىخواهم كه دختران را به شوهر دهم .
حاتم غمگين شد كه اين پير برود ومرا نبيند محروم باز گردد . پير را باز خواند وگفت كه حاتم منم كه گريختهام ومنادى زدهاند كه هركس حاتم را بياورد هرچه خواهد به وى بدهيم . اكنون مرا بگير وبه دامن فلان كوه رو كه خيمهاى چند زدهاند وبگو كه حاتم را گرفتهام . سه هزار دينار بستان ومرا به دست ايشان ده . پير گفت « من اين كار نكنم . » حاتم مبالغه نمود . پير راضى شد وحاتم را گرفته به محلى كه دانست ببرد وبانگ زد كه حاتم را گرفتهام .
پادشاه چون شنيد حكم فرمود كه مراد پير را برآورند وحاتم را بكشند .
وزير پادشاه گفت « اين محال است كه پيرى چنين ضعيف تنها چنين مردى را بگيرد وبربندد ودرآمدن ورفتن كه چندين فرسنگ راه است أو را همچنين بياورد . » پادشاه فرمود كه پير را حاضر كنند وأحوال بپرسند .
پير أحوال چنانكه بود بيان نمود . پادشاه چون اين سخن بشنيد از بالاى تخت به زير آمد وسر در پاى حاتم نهاد وگفت با وجود چون توئى كه جان عزيز خود را از بهر مراد پيرى كه مطلوب أو محقر چيزى بود فدا مىكنى ، نشايد كه كس ديگر به جاى تو بنشيند .
هامش
( 1 ) - أصل ونسخهء پاريس : غرضى ، اصلاح از روى نسخهء روسيه .