ودر ميان راه همدان وبغداد در طرف جنوب چشمهاى گوگرد مشاهده افتاد كه چون جوى شير بيرون مىآمد ومىبست .
بعد از آن ، هيچكس معلوم ندارد كه حقيقت عنبر از چيست كه همه از ساحل دريا مىيابند . طايفهاى مىگويند كف درياست وقومي مىگويند كه از گاو دريائى بيرون مىآيد وغالب ظن من آن است كه عنبر موم است كه به مرور أيام تربيت يافته است وعنبر شده است ، كه در اين جزيرهها كوه سبز ورياحين بسيار مىباشد وزنبور در آن كوهها عسل مىكند وباران بدو مىبارد وعسل گداخته مىشود وموم مىماند وبعد از چند سال كه در آفتاب تربيت يافته ، عنبر مىگردد . وآنچه در سايهء كوه است اسود بود وآنچه آفتاب بدو تافته عنبر اشهب باشد . پس چون باران بسيار مىبارد وسيلاب كوه بر آن موم كه عنبر گشته مىزند ومىكشد وبه دريا مىبرد وأكثر أهل بصارت بر چينند .
در شهر تام كه ساحل درياى هند است ، خواجهء بازرگانى جامهاى به كنيزك داد كه بشويد كه چيزى همچون سنگ سياه يافت وبر سر جامه بست چون جامه پيش خواجة آورد معطر بود از بوى عنبر . خواجة پرسيد كه اين جامه را كجا شستهاى ؟
كنيزك أو را برد تا آن جايگاه كه پارههاى عنبر سياه بود از آن غنى گشت وبه هرموز آورد ودر آن سال بهاى عنبر دينارى به دو دانگ آمد از بسيارى كه بود .
بعد از آن چند شهر ديگر در ساحل اين درياست كه آخر إقليم أول بود از شهرهاى هندوستان وأنواع عقاقير ومتاع بحرى فراوان باشد ومرغان گوناگون چون طاوس وطوطى وجانوران بلاحدّ ، چون فيل وزرافه وكرگدن وديگر حيوان كه نسبت به هندوستان دارند ومرغى كه آن را « رخ » مىخوانند بسيار باشد ودر جزاير مقام كنند وكرم نكت كه در جزيرهء نمكوت ياد كرديم
هفت كشور يا صور الأقاليم — صفحة 35
مساهمون: ستوده
ص٣٥