مردم حبشه وبربره وزنج همه با هم آميختهاند وأنواع جانوران وحشى وأهلي وأصناف متاع قماش باشد وزر مغربى بسيار بود .
حكايت
فرزندزادهء امام جعفر صادق عليه السلام كه برادرزادهء إسماعيل بود فدائيان اسمعيلى بدو منسوبند . عبد المؤمن نامى دعوت كرد در ولايت بربره كه مهدىام ومردى فاضل ودانشمند بود . كتابي بساخت كه نه فقه سنيان بود ونه فقه شيعيان . اما از فقه شيعيان بهتر وبه فقه سنيان نزديكتر بود وقومي از آن ولايت را دعوت كرد وسكه به نام خود زد وزر عبد المؤمني شهرتى دارد ودر شرقي طرابليس مغرب ، شهري بنا نهاده ومهديه نام كرده وبه موضع خويش مهديه نام نوشتهايم ودعوت ، از شهر مهديه تا به أقصى بربره قبول كردهاند ، به مسافت ، نزديك هفتصد فرسنگ باشد وكتاب أو را خوانند وبه زبان حبشي وبربرى ترجمه گويند . وطايفهاى هستند از بربره كه قطعا در ميان ايشان فسق وفساد وفجور وكذب وناراستى ودزدى نباشد وو سخنى كه به آن عاصى شوند نگويند وهيچ تصرف وفضولي وچون وچرا در ملك خدا نكنند وهر سال از ايشان دوازده هزار كس بيشتر از مرد وزن همراه قافلهء مصر به حج آيند وبيشتر پياده باشند .
وقتي كسى به ولايت بربره رسيد وزندگانى وطريقهء آن قوم خوشش آمده گفت « زنى از شما مىخواهم كه در تحت نكاح درآورم ودر ميان شما زندگانى كنم . » گفتند بر سر راهى چند بنشين كه زنانى كه بىشوهر باشند از آنجا گذرند . يكى كه تو را در نظر آيد بگو تا به تو دهيم . » بعد از چند روز كه زن را به خانه برده بود ، مرد از صحرا ميانه روز به خانه آمد وگفت « آه ! چه گرم است ! » زنش مىگويد كه تو چه كار با ملك وحكم خدا