مىروند از دور مىبينند وهيچكس آنجا نمىتواند رفت ونمىدانند كه در آن صحرا چيست .
وجزيرهاى ديگر است در شمال اين جزيرهء بزرگ كه كوه وبيشه فراوان دارد « 1 » وصد وپنجاه فرسنگ يا دويست فرسنگ طول وعرض آن جزيره است ودر أكثر كوهها وبيشهها درخت كافور وصندل وعود وبقم درآمده است وكافور وصندل بيشتر بود وبسيار در هم نشسته وانبوه گشته ، نمىتوان دانست كه درخت كافور كدام است مگر وقتي كه گرما زور كند ، بر سر كوههاى بلند روند ونظر كنند كه كدام درخت مار در أو پيچ خورده از تاب گرما ، هركس آن را نشانه كند وتيرى اندازد وچون هوا خنك مىشود مارها متفرق مىگردند . هركس طلب تير خود كند وچون آن درخت را مىشكنند كافور بيرون مىآيد وآن را كافور رياحى مىخوانند وآنچه بيرون نمىتوانند كرد به آب مىجوشانند وتصعيد « 2 » مىكنند وآن را كافور فنصورى مىگويند .
بعد چند جزيرهء بزرگ وكوچك هست واز آن جمله يكى بزرگتر است وقومي سياهان در آن جزيرهاند كه ايشان را مخالات مىخوانند ووحشى ودد صفت باشند واگر غريبى را بيابند بكشند ومن در آن ميان فرصتى يافتم وخود را به دريا انداختم وگفتم چون ترا خواهند كشت بارى خود را به دريا انداز باشد كه خلاصي يأبى . چون فدا شدم حق تعالى چنان خواست كه چوبى بزرگ در روى آب يافتم وبر آن نشستم وسه شبانهروز بيامدم تا باد مرا به كنار انداخت .
بعد از آن جزيرهء سورى ، سرانديب است وجزيرهاى مشهور باشد وسرانديب نام كوهى است در اين جزيره . آدم صفى عليه السلام به اين
هامش
( 1 ) - أصل : كوه بيشتر دارد اصلاح از روى نسخهء روسيه .
( 2 ) - أصل : تصغير .