جانور از روز أول كه همچون أو نظرش مهلك است ، هر دو را طبيعي باشد .
بخلاف آنكه خود را در آئينه بيند بر وضعي كه هرگز نديده باشد كه آن شكل وهيأت برخلاف قاعده مىنمايد ، غير طبيعي بود وچون خاصيت آن جانور آن است كه ديدن أو موجب هلاك باشد وهرگاه كه سر وچشم خويش بر صورت غريب ببيند بميرد .
حكايت
أبو على مسكويه أصفهاني در نزهتنامهء علائى آورده كه در اين ناحيهء إقليم هفتم كه نزديك كوه قاف است وبيابانى وبىآبادانى است ، جانورى هست بغايت بزرگ ، بيش از آنكه در تصور آدمي مىآيد وآن را صناجه مىخوانند وأفعى چند ديگر هست بغايت بزرگ كه ديدن ايشان سبب هلاك « 1 » است واين أفعى به وزن دو هزار من مىباشد وبه نسبت با صناجه كرمى است خرد وأفعى از صناجه مىترسد وأفعى مىداند كه خاصيت أو چيست وصناجه چون قصد أفعى مىكند وأو را مىبيند مىميرد واگر بيابد هلاك گرداند وبخورد وهمه وقت أفعى از صناجه گريزان باشد وفرصتى طلبد وناگاه پيش صناجه گذرد وچون صناجه درحالىكه از أفعى غافل باشد نظرش بر أو افتد ، في الحال بميرد . واين همان صورت دارد كه گفتيم كه هر چيز مخالف مىنمايد مضر ومهلك مىباشد . وچون صناجه در آن حالتي كه از أفعى غافل باشد بميرد ، مدتي طعمهء جانوران باشد وچون سردسير است روزها در آن وادى ماند وريزه نشود .
بعد از آن ، در آخر ، إقليم هفتم به جوزا وسرطان تعلق داشته باشد .
روز بيست ودو ساعت وبيست وسه ساعت بود ونهايت إقليم سابع بيست وچهار
هامش
( 1 ) - نسخه « م » هلاكت .