زمستان چندين فرسنگ سايه مىاندازد ودر آخر خريف وأول شتا تاريكى بيش باشد وشب بغايت دراز بود وروز زمستان پنج ساعت يا شش ساعت بيش نباشد وهرچند كه به كوه قاف نزديكتر شود ، اختلاف روز وشب وسرما زيادهتر مىگردد ودر آخر إقليم سابع كه دامن كوه قاف ونهايت عمارات است چون آفتاب در أول برج جدى باشد ، همه شب بود وچون در أول سرطان بود ، همه روز بود وآن قوم بواسطهء آنكه آفتاب به ايشان كمتر مىتابد وهر سالى چند ماه جرم وشعاع آفتاب نمىبينند [ باصرهاى ضعيف دارند ] چه شعاع اجرام لامعه نور بصر را ضعيف مىگرداند . وآن قوم كوزه وكاسه از گل نمىتوانند ساخت ، يا از غايت سرما نمىشود يا نمىدانند .
وجماعت بازرگانان به معاملهء اين قوم روند ومتاع مسينه وپنبه ببرند وآن قوم را متاع موئينه باشد مثل قاقم وسنجاب وسمور وفنك وعلى هذا وبر سر تلى به روز بازرگانان متاع خويش بنهند وايشان به شب بيايند ومقابل هر متاع بازرگانان چيز بنهند وغايبانه تراضى طرفين حاصل مىكنند ومعامله به فيصل مىرسانند .
بعد از آن ولايت ومحالات قومي است كه ايشان را احتساج « 1 » مىخوانند وهمنوعى از قبچاقاند ووحشى صفت ولا يعقل ، همچون بهايم .
ودر شمالي اين موضع كوهها بسيار است واز دو طرف كوه آبى قوى مىآيد وبحيرهاى ظاهر گشته . ودر آن ميان قومي هستند وحشى وشرير ، اگر غريبى را نه بر شكل ووضع خويش ببينند بگيرند وبسوزانند وبيشتر غذاى آن قوم ، گوشت شكار جانوران صحرائى است .
بعد از آن شهر طيفور است وطيفور را در إقليم أول ياد كرديم
و
هامش
( 1 ) - نسخهء روسيه : احتشاج . نسخهء پاريس : احتياج .