تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منظر الأولياء ( در مزارات تبريز و حومه ) ( فارسى ) — صفحة 154

مساهمون:

ص١٥٤
فراموش كرديم تا مولانا به حال آمده نگران به هر طرف نگاه مىكرد و مىگفت ، شعر
دل از من برد و رخ از من نهان كرد * خدايا با كه اين بازى توان كرد
دوباره بىحال شد . ما گفتيم دختر را بياريم بلكه به او افاقه گردد . هر طرف گرديديم نه از او خبرى و نه از نشانش اثرى يافتيم . مجملا شيخ به حال آمده فرمودند : مجوئيد و خود را رنجه ننمائيد كه او را نخواهيد يافت . او صياد من بود ، شكار خود را كرد و رفت . بعد از آن هر ساعت او را جذبهء محبت به شور مىآورد و مانند ديوانگان گريبانش مىدريد و اين فرد را مىخواند :
عشق حقيقى است مجازى مگير * اين دم شير است به بازى مگير
تا روزى آن بزرگوار از منزل بيرون رفت و برنگرديد . هرچه بسيار جستيم كمتر يافتيم . مدت دو سال تمام از هر طرف سراغ گرفتيم دست خالى بازگشتيم . آن را كه خبر شد خبرى باز نياورد . بعد از آن بزرگوار در ميان رفقا جدائى افتاد و هريك گوشه‌اى گرفتند . از قضا من هم ارادهء زيارت خانهء خدا نمودم . بعد از طواف بازگشت كرده در جده به كشتى نشسته به قصد شهر بصره رانديم . تا روزى از روزها باد مخالف وزيده كشتى در چهار موج تلاطم ، بناى چرخ زدن نهاد . همهء اهل كشتى دست دعا به درگاه قاضى الحاجات برآورده استدعاى نجات مىكردند . به ناگه ديديم كه از ميان موج دريا سياهىاى پيدا شده رو به كشتى ما مىآيد . چون نزديكتر گرديد ديدم شيخ مبهوت است كه در روى آب مانند هوا در حركت است و هرگز زير پايش هم تر نشده . چون رسيد طناب كشتى را گرفته از موج و گرداب بيرون آورده رو به من كرده فرد ما قبل را تكرار نمود [ 74 ] .
عشق حقيقى است مجازى مگير * اين دم شير است به بازى مگير
من از اين اوضاع ثانيه در عالم حيرت بودم تا وارد تبريز شده از حال آن بزرگوار پرسيدم . گفتند چند روز بعد از رفتن تو آمده در همان محوطه بىنطق و زبان سر در
منظر الأولياء ( در مزارات تبريز و حومه ) ( فارسى ) — صفحة 154 | مير هاشم محدث / محمد كاظم بن محمد تبريزى ( اسرار على شاه )