تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منظر الأولياء ( در مزارات تبريز و حومه ) ( فارسى ) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
نهاديم . كار خلايق به مرتبه‌اى رسيد كه مادر ، طفل شيرخوارهء خود را وقايهء نفس خود نموده در آتش حسرت كباب مىكرد و ما را هرگز تأثير غلا و گرسنگى اثر نمىكرد . تا روزى وقت عصر دختر ماه رخسارى كه دل از ديدنش حيران و عقل از مشاهده‌اش سرگردان بود وارد محوطه شده اظهار تكدى و سؤال نمود . شيخ مبهوت به يك ديدن ، دل از دست داده سرش به ديوار چسبيد و در عالم حيرت قدرى تماشا كرده اين فرد را بخواند :
[ 73 ] عاشقم عاشقم به يار قسم * به سر زلف آن نگار قسم
رو كرد به ما كه رفيقان مرا دريابيد كه گرفتار عجب بلائى شدم . اگر امشب به وصل اين ماه رخسار نرسم يقين خواهم مرد ! من كه اسن‌تر از آنها بودم رو به آن مخدره كرده سؤال نمودم كه آيا شوهر دارى يا بيوه هستى ؟ فرمودند كه بلكه هيچيك ، يك دختر بكر و لامساس هستم ، پدر و مادرم از گرسنگى مرده من سر خود را برداشته شاهد غيبى به اين خرابه‌ام رسانيد . من گفتم چه خوش‌تر از اين خواهد بود كه تو اذن دهى من ترا به اين پسر كه برادر من است عقد نمايم تا هستى در رفاهيت و آسودگى عمر را بسر برى . گفت : چه ضرر دارد ! چون دختر را راضى ديدم عقدشان بستم و شب هر دو را در حجره‌اى خلوت جا داده خودمان در پشت در مانند دايگان و مشاطگان گوش به ناز و نياز آنها داشتيم و هرچه مىگفتند ما مىشنيديم . به ناگه صداى شيخ بلند شد كه : نازنينا ! عجب زلف مشكبار و گيسوى تاب‌دارى دارى ! دختر هم در جواب آن بزرگوار اين يك فرد را به آواز بلند بخواند :
عشق حقيقى است مجازى مگير * اين دم شير است به بازى مگير
چون شيخ اين فرد را شنيد شيهه‌اى كشيده افتاده غش كرد به مرتبه‌اى كه صداى افتادنش را ما شنيديم و چراغ از حركت افتادنش خاموش گرديد . ما سراسيمه در را باز كرده داخل حجره شده چراغ را روشن كرده ديديم كه آن بزرگوار مانند قالب بىروح افتاده و كف از كنار لبهايش مىريزد . ما مشغول به حال آوردن او شده دختر را بالمره
منظر الأولياء ( در مزارات تبريز و حومه ) ( فارسى ) — صفحة 153 | مير هاشم محدث / محمد كاظم بن محمد تبريزى ( اسرار على شاه )