مولانا خواجه محمد تاجر - عليه الرحمة « 1 » -
آن حضرت در ابتداى حال تاجر بوده و به خدمت بسيارى از اهل الله مشرف گرديده و از صحبت ايشان هرگز بىفيض و دل پريشان نمىشد .
روايت نمودهاند كه آن جناب شبى با جمعى از فقراى باب الله [ 71 ] به راهى مىرفتند . خيلى سرما بود و صاعقهء عظيم در بيابان آن جماعت را مضطر ساخته بود .
خواجه محمد چند بقچه شال قماش را كه سرمايهاش بود به آتش افروخت تا ايشان از آسيب سرما محفوظ باشند . چون آن بزرگوار احياء چند نفس كامل نمود خداوند عالم هم لطف خود را شامل احوال او نموده دل مردهء او را حيات ابدى داده از مقام جماديت به علو مرتبهء روحانيت رسانيد .
شعر
هرچه در اين پرده نشانت دهند * گر نستانى به از آنت دهند
آرى چنين است . هركه نعمت مقبولهء خود را به همسايهء خود روا داند البته صاحب نعمت بهتر از آن به او خواهد داد چنانچه در زمان صبيانى از معلم خود شنيدم كه حكايت مىكرد سالى در اصفهان قحط و غلا بالا گرفته بود به مرتبهاى كه متمولان قوم به مقام افلاس درآمده گدايان شهر در سر بازار و برزن در پهلوى يكديگر جان مىدادند و در همهء شهر از نوع حيوانات و از جنس سگ و گربه يك عدد يافت نمىشد مگر آنكه از براى گوشت او صد خون ناحق مىگشت . يك نفر از سلسلهء طلاب كه مدتى مديد بود در تحصيل معارف سعى مىكرد لكن از آنجا كه استعداد و وجودى نداشت هنوز در پايهء اول كودنى بود ، در آن گيراگير قحط و غلا يك گرده سعير تحصيل نموده با خود خيال كرد كه يك جا جاى خلوتى يافته به آسودگى و آزادى تمام اين يك قرص نان را بخورم .
بعد از فكر بسيار حمام خرابهاى بود خود را به آنجا رسانيده در گوشهاى اين قرص نان را از بغل بيرون آورده مىخواست بخورد . به ناگه ديد صداى مريضى از پشت ديوار مىآيد . برخاست نگاه كرد . ديد كه آدم نيست بلكه سگى است كه از گرسنگى جان
هامش
( 1 ) . روضات الجنان ، ص 437 ؛ روضة الاطهار ، ص 127 .