در ذكر بيان احوالات خواجه محمد زرين مكو « 1 » - عليه الرحمة « 2 » -
آن بزرگوار از عارفان إله و مقربان درگاه هستند . آن بزرگوار در ابتداى حال كسب نسّاجى داشت . روزى از روزها در دكان خويش نشسته بود . به ناگه ديد كاروان بزرگى از دم دكان او مىگذرد و چاوش در پيش قافله به صداى بلند مىگويد : هركه خدا خواهد با ما بيايد كه ما خداجوئيم ! خواجه محمد از آن چاوش سؤال كرد كه شما خدا را در كجا خواهيد جست كه من با شما بيايم . گفت فقير مگر نمىبينى كه اين قافلهء حجاج است و راه بيت الله را مىپويند و خدا را در خانهء خود مىجويند . خواجه بىاختيار از دكان برخاسته دكان را بسته قبل از آنكه به خانهء خود رود با قافله روانهء مكهء معظمه گرديد .
چون مشرف به آن بقعهء مباركه گرديد در حالت طواف ، پير سالخوردهاى را ملاقات نمود كه به خواجه فرمود : از عقب من بيا ! خواجه بىآنكه بفهمد او كيست و كجا مىرود با او روانه گرديد تا از آبادى مكه خارج شده در ميان صحرا به جاى گودالى رسيدند كه شخص بزرگوارى در آن بيابان در كنار خار مغيلان مشغول نماز بود . بعد از فراغت فرمودند : بيار آن را كه خواسته بودم ! خواجه را پيش برد . اشاره كرد آب بياريد ! آوردند .
قدرى [ 70 ] مزمزه كرده باقيش را به خواجه خورانيده به آن شخص فرمودند : اين را بر گردان ! پير او را برداشته در نزديكى آبادانى از وى جدا گرديد . آن بزرگوار از حيرت و تحير فراموش كرد كه از نام ايشان بپرسد اما در خود حالت غريبه و جذبهاى على حده مىديد .
مجملا خواجه اعمال مكه را تمام نموده راه تبريز پيمود . در راه در يكى از منازل كه از كثرت نزهت و شكوه تالى بهشت برين بود در سر آب وضو مىگرفت . ديد كه آن پير راهبر ظاهر شده او هم خواست وضو بگيرد . خواجه بىاختيار بر دامنش آويخت كه تو كيستى و آن بزرگوار كه بود كه مرا در عالم حيرت گذاشته ؟ فرمود : مگر تو او را نشناختى ؟ او قطب الاقطاب و سيد الاصحاب حضرت مير قاسم انوار است كه ترا ارشاد
هامش
( 1 ) . مكو دستافزار جولاهان است كه ما سوره در آن كنند و بدان جامه بافند ( آنندراج ) .
( 2 ) . روضات الجنان ، ص 437 ؛ روضة الاطهار ، ص 125 .