بسيار خوبى است و زمانى كه پطرزبورغ بودم شاهزاده آنجا نبود . از ديدنش بسيار خوشحال شدم . از همهء برادرهاى امپراطور كوچكتر است . از طرفين عارض ريش دارد و چانه را مىتراشد . چشمهاى كبود خوشحالت قد بلند مزاجا قوى . بعد از نيم ساعت سوار كالسكهء بخار شده رانديم . حكيم الممالك ماند كه بارها را با راهآهن برساند . مترجم جانشين بكليارف پسر شاه مير خان فارسى و فرانسه را خوب حرف مىزد . كالسكهها همه بههم راه داشتند . اين راهآهن را تازه ساختهاند والى تفليس يك خط راهآهن است . آمد و رفت همه از اين يك خط است . بسيار زحمت كشيدهاند براى ساختن اين راه . زمينها همه جنگل و باتلاق و پرآب است .
خشك كردن اينطور زمين و ساختن راهآهن كار مشكلى است . بعد از باتلاقها ، همهجا كوه و دره است و راه متصل پيچ مىخورد و سربالا مىرود از رودخانه و پلها مىگذرد بعد رو به تفليس بايد سرازير برود و به اين جهات كالسكهء بخار نمىتواند مثل ترنهاى فرنگستان تند برود . ساعتى دو فرسنگ و نيم بيشتر نمىرفتيم .
خلاصه پنج ساعت به غروب مانده به راه افتاديم . هوا ابر و متصل باران شديد مىآمد . راه هم كوهستان و جنگل بود . غروبى رسيديم به يك استاسيونى كه نزديك شهر كوتايس است . آنجا غذا حاضر كرده بودند .
كالسكه ايستاد . پياده شده رفتيم به اطاق . ميز چيده بودند . شام مختصرى صرف شد . يك دسته سرباز هم ايستاده بودند از طايفهء گرجى باشاچق .
لباس عجيبى داشتند . به همان طرز لباس قشون قديم قباهاى گشاد سرخ .
سرشانه هم مثل عمامه پارچهء سرخ بسته بودند . در كمرشان يك طپانچه و يك بگده « 15 » داشتند . لباسشان شبيه به لباس زواو « 16 » فرانسه و طوايف هندوستان بود . اما تفنگشان از تفنگهاى سوزنى كار جبهخانه طول « 17 » بود . سوار كالسكه شده رانديم . شب را ناراحت خوابيدم .
صبح زود به شهر تفليس نزديك شده با كسالت از خواب برخاسته رخت پوشيدم . كالسكهها ايستاد . رفتيم بيرون . جانشين با صاحبمنصبان زياد
هامش
( 15 ) - بگده به معناى كارد پهن و ساطور .
( 16 ) -Zouave .( 17 ) - ظاهرا بايد منظور شهرTulaباشد در روسيه كه مركز كارخانهء اسلحهسازى است .