او شود يك مرتبه اين قشون ياغى ساكت شدند و بر خود لرزيدند و منتظر تنبيه و سياست گشتند . فى الحقيقه معلوم نيست اين جماعت وحشى چرا مرتكب چنين عملى شدند و به چه سبب بدين زودى ساكت شدند ؟ يا از اين بود كه در ميان اهالى مقدونيه مخالفت سلطان را گناه عظيم مىدانستند يا به سبب احترامى بود كه هميشه نسبت به شخص اسكندر منظور مىكردند يا اينكه كلية محو اين جرئت و جلادت اسكندر شدند . بههرحال همه اسلحه خود را ريختند و عقوبت و كيفر جسارت خود را مترصد بودند .
خلاصه اسكندر آن سيزده نفر را همان روز به دار كشيد . فرداى آن روز رؤساى لشكر كه على الرسم هر روز به دربار اسكندر حاضر مىشدند به شهر آمدند . حجاب كه ايرانيان بودند آنها را مانع از ورود به دربار گرديدند . اين اشخاص خائبا خاسرا به اردو مراجعت كرده تفصيل را به قشون ياغى اظهار كردند . همانطورى كه ديروز در اين وقت تمام اهل اردو برضد اسكندر از روى شورش قال و مقالى داشتند ، امروز از بىاعتنائى اسكندر به خروش آمده بنياد زارى كردند و باهم مىگفتند اگر اين تغير اسكندر استدامتى داشته باشد ما در اين وحشت و دهشت خواهيم مرد .
از آن طرف اسكندر ، در اين روز عساكر ايرانى را كه تازه تربيت كرده بود از صاحت منصب و تابين به عمارت سلطنتى احضار نمود و به واسطهء مترجم به اين وضع به آنها فرمايش كرد كه من از خاك فرنگ به ايران آمدم درحالىكه گمان مىكردم ايرانيان چنانكه معروف بود به لهو و لعب مشغولاند و به زينت و تجمل مغرور . ايوان بزم را به ميدان رزم ترجيح مىدهند و تنبلى و خودپسندى را شعار خود كردهاند . بعد از ورود به ايران و چند مرتبه مصافى كه ميان قشون من و لشكر ايرانى داده شد دو چيز در شماها كه ايرانى هستيد ملاحظه كردم كه هردو نهايت خوب است : يكى شاهپرستى كه سلطان خود را مثل خدا ستايش مىنمائيد . ديگر آنكه كوچكتر شما از بزرگتر اطاعت مىنمايد و اگر از لشكر من شكست خورديد نه اين است كه رشيد نبوديد . اما قاعده و قرار كليهء عالم اين است كه هر ملتى كه چندين سال راحت نمود و در مقابل ، دشمنى نداشت از تهيهء جنگ غافل و رشادت و بعضى خصايل
مرآة البلدان ( فارسى ) — صفحة 739
مساهمون: محمد حسن خان اعتماد السلطنه
ص٧٣٩