كرد و اصلا از چيز ندادن ارسين حرفى بر زبان نياورده بود كه سخنان او معلل به غرض به نظر آيد و در مطاوى كلمات به اسكندر مىفهمانيد كه ارسين داعيهء سلطنت دارد و مقصود او اين است كه صدمتى كه از عساكر يونانى به ايرانى وارد آمده تلافى كند . و از اينگونه سعايتها او را بود تا اتفاقا اسكندر از شوش به قصد تربت كيخسرو مختصر سفرى نمود چون شنيده بود كه در دخمهء كيخسرو اشياء نفيسه و وجوه نقد زيادى گذاشتهاند . در دخمه را گشود جز سپر كيخسرو و دو كمان و شمشير پوسيده و زنگخورده چيزى نيافت . تاج طلائى كه بر سر داشت برداشته بالاى قبر كيخسرو گذاشت و خرقهاى كه دربر داشت بر روى جنازه كشيد و اظهار تعجب نموده به خواص خود گفت تعجب دارم كه پادشاهى به اين عظمت و مكنت به اين فلاكت مدفون شده باشد . باگواز موقع به دست آورده گفت حكام از قبيل ارسين مقبرهء سلاطين را خالى مىنمايند و خانههاى خود را از زر و اشياء نفيسه مملو مىسازند و من از خواجهسرايان دارا شنيدم كه در پهلوى جنازهء كيخسرو چندين كرور وجه نقد و جواهر گذاشته بودند و تمام اين مكنت را ارسين پنهانى دزديده اين است كه قسمتى از آن را به شما در وقت عبور از فسا پيشكش نمود . بالجمله تفتين و تحريكات خارج و داخل باگوآز مزاج اسكندر را بر ارسين متغير نموده او را مقيد ساخت بلكه به قيد او اكتفا نكرده اسباب قتل ارسين را فراهم آورد . روزى كه او را به مقتل مىبردند باگوآز نزديك او آمده از روى جسارت سيلىاى به صورت ارسين زد و گفت به خاطر دارى كلماتى را كه در ذم من مىگفتى ؟ ارسين سر بلند كرده به روى باگواز ديد و گفت در آسيا گاهى نسوان سلطنت كردهاند ؛ اما تازه اين است كه حالا سلطنت ايران را مخنثى كه نه زن است و نه مرد مىنمايد و آن مخنث تو هستى .
اين آخر حرفى بود كه آن شاهزادهء نجيب بزرگمنش غيور گفت و ديگر حرفى نزد تا شهيد شد .
از حوادثى كه در ايام توقف اسكندر در شوش روى داد يكى اين بود كه از تمام عساكر يونانى كه در ركاب او بودند سيزده هزار پياده و دو هزار سوار انتخاب كرد كه با خود نگاه دارد و باقى را مرخص خانه نمود قبل از مرخصى آنها قروض جميع آحاد و افراد قشون خود را از صاحبمنصب و غيره از خزانه داد . روزى كه بناى مرخصى قشون شد
مرآة البلدان ( فارسى ) — صفحة 736
مساهمون: محمد حسن خان اعتماد السلطنه
ص٧٣٦