و در دست تو اسير و گرفتارم ولى پيش از ظهور اين غايله از غلامان خاص دارا بودم و نمىتوانم ببينم ميزى را كه دارا بر روى آن غذا مىخورد و كمال شرافت را داشت زير پاى تو بگذارند . اسكندر از كلام آن خواجهسرا متاثر شده حكم كرد ميز را از زير پاى او بردارند . اما فيلاتواس حكيم كه حاضر حضرت بوده مانع برداشتن ميز شده گفت مقصود پادشاه از گذاشتن اين ميز زير پاى خود اهانت به سلاطين عجم نيست بلكه اين عمل به حكم و ميل پادشاه نشده ، خادمى به صرافت طبع خود اين كار را كرده بايد اين عمل را دليل نيكختى پادشاه و به واسطهء الهام غيبى دانست و بايد پادشاه از اين عمل استدراك نمايد كه آنچه را كه سلاطين عجم عزيز داشتند او بايد ذليل نمايد . اسكندر را كلام آن حكيم خوش آمده ميز را به همان حالت گذاشت .
خلاصه بعد از آنكه تمام خزاين سلاطين عجم را اسكندر تصرف كرده قسمتى را به يونانيان و بيشتر را به عساكر خود بخش و تقسيم كرد ، به جانب اصطخر كه آن نيز پايتخت ديگر پادشاهان عجم بود راند .
ولى اهالى حرمخانهء دارا را در شوش گذاشت . و تفصيل ورود اسكندر را به اصطخر در لغت اصطخر نگاشتهايم . و معلم قابل يونانى بر آنها گماشت كه زبان يونانى را به آنها تعليم كند . اما دفعهء ثانى كه اسكندر به شهر شوش آمد ، بعد از مراجعت از هندوستان ، در ورود به شوش دختر بزرگ دارا مسماة به استاتيرا كه شايد ستاره بوده باشد به حبالهء نكاح خود آورد « 1 » .
خواهر كوچكتر اين دختر را كه مسماة به درى پتيس بود به يكى از خواص خود داد و حكم كرد جميع سردارهاى قشون او از صباياى نجباى ايران به مزاوجت خود درآورند و سى هزار نفر جوان ايرانى را منتخب كرده به معلمين يونانى سپرد كه آداب بزم و زرم به آنها بياموزند و آنها را لباس يونانى پوشانيد و در حوالى شهر شوش اردوى جداگانه به جهت آنها زد . غرض از گرفتن اين دسته قشون ايرانى اين بود كه عساكر يونانى كه در سفر هند با او بودند بر خلاف حكم او عمل كرده نخواستند كه از رودخانهء گنگ بگذرند و داخل هندوستان شوند . لهذا از آن وقت به بعد اسكندر مصمم شد كه قشون ايرانى ترتيب دهد كه همسرى و همچشمى با يونانيها كنند .
هامش
( 1 ) - اين همان دختر است كه مورخين ايران اسم او را روشنك نوشتهاند ( ا ع ) .