مستقلا ملكى را كه دارد مالك باشد . و اين مثل من براى آن ايراد كردم كه معلوم نمايم كه اگر من بنا بود غربا را به مهربانى در مملكت خود پذيرائى كنم الآن مالك شامات نبودم .
بالجمله بعد از اين طرز مكالمات ميانهء جزار و سباستيانى عهدنامهء منظوره رد و بدل شد و سباستيانى به كشتى مراجعت كرد .
مسيو ژبر گويد از مكالمات تاريخى من شاهزاده بسيار مشعوف مىشد . فرداى آن روز شاهزاده مىخواست عساكرى [ را ] كه در اردو بودند سان ببيند و من هم به تماشاى سان قشون دعوت شده بودم . تفنگچى و سوارهء زيادى كه در اردو جمع شده بودند از سان حضور شاهزاده گذشتند . از سوارهء ايرانى بسيار خوشم آمد . جوانهاى خوب بودند و اسبهاى مرغوب داشتند . بعد از اتمام سان كه به چادر شاهزاده آمديم از من سؤال فرمود كه وضع قشون ايران را چهطور ديدى ؟ عرض كردم همهچيز قشون ايران را پسنديدم مگر اينكه سبك قشون شاهزاده چند فوجى پياده نظام و چند عراده توپ لازم دارد . چون تا آن وقت در قشون شاهزاده ، پياده نظام نبود ، بعضى سؤالات از ترتيب و وضع اين طرز قشون فرمود .
با آنكه اهل جنگ نبودم و از عمق كار اطلاع نداشتم بعضى اطلاعات سطحى كه حاصل كرده بودم معروض داشتم . شاهزاده را تقريرات من در وضع اين قشون منظم ، متفكر ساخت . بعد از تفكر زياد سر بلند كرده فرمود ما ايرانيها مثل همسايهء خود عثمانيها نيستيم كه هر نوع ترقى و تربيتى كه درخور عصر است و به آنها تكليف مىنمايند آنها قبول نمىكنند .
ما حاضريم براى آنكه مطالب درست را فورا قبول كنيم ، بدون اينكه بگوئيم اين عمل مفيد نيست يا رسم و عادت مملكت ما نيست . و من از آن وقت به بعد شنيدم كه در آذربايجان شروع به گرفتن قشون منظم نظامى كردند .
خلاصه توقف من در اردبيل زياد شد . زودتر مىبايستى به تهران رفته نامهء ناپلئون اول را به پادشاه ايران برسانم . در هر صورت از شاهزاده اذن و مرخصى حاصل نموده از راه خلخال بهسمت تهران راندم » . انتهى كلام مسيو ژبر .
مؤلف گويد نواب نايب السلطنهء رضوان جايگاه طاب الله ثراه ولدار شد حضرت خاقان مغفور فتحعلى شاه مبرور در سنه هزار و دويست هجرى در چهاردهم شهر ذيحجة الحرام متولد شده و در سنهء هزار و دويست
مرآة البلدان ( فارسى ) — صفحة 592
مساهمون: محمد حسن خان اعتماد السلطنه
ص٥٩٢