كلنل بعد از اطلاع از جواب ، بدون تامل و تحاشى در قايق نشسته بهسمت عكه راند . هرقدر جزار نسبت به ماها سرد و نامهربان حركت كرد نسبت به كلنل شفقت و مهربانى به جا آورد . مكالمهء ايشان را بدون كم و زياد ضبط خاطر كرده در كتاب روزنامهء خود ثبت كردم و آن از اين قرار است : جزار به سباستيانى گفت ساعت مرگ ما وقتى برسد و زنگ آن در آسمان زده شود هيچچيز مانع و دافع مرگ ما نخواهد بود . در اين صورت امروز به هيچوجه از جزار متوحش مباش . بدون نامه و مراسله از طرف دولت فرانسه نزد من آمدى . خوب كردى كه بهطور ساده پيش من آمدى . هيچچيز به تو نمىدهم بخورى بلكه اگر تشنه شوى به تو آب نخواهم داد كه بياشامى ، مبادا گمان برى كه در مأكول و مشروب تو سم داخل كردهام . اگر ورود ترا با شليك توپ نپذيرفتم و اين احترام را از مثل تو صاحبمنصبى دريغ نمودم ، از آن بود كه براى استعمال باروت خودم محلى از اين مناسبتر خواستم . باوجود اينها وعدهاى كه كردهام وفا مىكنم و اينكه جواب كاغذ به تو ننوشتم نه از جهت بىادبى بود .
اگر بخواهى راه آن را بدانى بشنو : در سوابق ايام غلام سياهى كه خويش و اقوامى نداشت بىرفيق و غمخوارى از آبادى خارج شده راه صحرا گرفت . در وسط صحرا دور از آبادى چند درخت خرما و چشمهسارى ديد . آنجا را براى منزل خود اختيار كرده چند سالى در آنجا بزيست .
نه مراوده با شهرى مىكرد و نه از شهر كسى به مزاحمت او به آن محل مىرفت و به خوشبختى و نيك روزى زندگانى مىكرد . روزى عربى از حوالى منزلگاه او گذشت و به عادتى كه مسلمانان راست به او سلام كرد .
غلام بهجاى آنكه در كمال ادب جواب سلام او را بدهد به او لعنت نمود .
عرب برآشفته گريبان او را گرفت كه من به تو سلام مىكنم و تو به من لعنت ؟ غلام ثانيا او را لعنت كرد . تغير عرب زياد شد و گفت تا دليل اين رفتار نيارى گريبان تو را رها نخواهم نمود . غلام سياه گفت اگر من هم در جواب سلام تو عليك مىگفتم و به تو مهربانى مىكردم يقين ناقهء خود را نگاه مىداشتى و به جهت رفع عطش و دفع حرارت آفتاب از ناقه فرود مىآمدى و از صفا و هواى اينجا تو را خوش مىآمد و چون قوىتر از من بودى مرا مىدوانيدى و خود مالك اينجا مىشدى . بارى اگرچه عمر را بقائى نيست ولى در اين چند روز زندگانى ، انسان بايد
مرآة البلدان ( فارسى ) — صفحة 591
مساهمون: محمد حسن خان اعتماد السلطنه
ص٥٩١