آمده آنجا را متصرف شد و چند خروار ابريشم به درويش داده او را به جانب اصفهان فرستاد . بعد از چندى ، خواجه على مؤيد در دامغان خروج كرد و مقارن اين حال جمعى در قلعهء شغان مخالفت حسن نمودند .
پهلوان دفع ايشان را اولى دانسته سبزوار را خالى گذاشت و بدان جانب روان شد . چون خواجه مؤيد اين بشنيد بىاهمال بدان طرف متوجه گرديد و سبزوار را به مشقت به حيطهء تصرف درآورد . آنگاه به سرداران پهلوان نامهاى نوشت كه پهلوان را به قتل رسانند . ايشان پهلوان را كشته به ملازمت خواجه مؤيد شتافتند و خواجه مؤيد بر سرير حكمرانى نشست و اشاعهء عدل و احسان نمود و در اظهار شعار مذهب اماميه مجد بود . ولى در زمان او از هر جانب متغلبى قوى دست سر برمىكشيد و كار مملكت او در عهدهء اختلال بود و او با آن اختلال به وجهى غير مرضى حكمرانى مىكرد . بعد از هفت سال حكمرانى ، رايت امير تيمور صاحبقران سايه بر ملك خراسان انداخت . خواجه مؤيد به استقبال موكب صاحبقرانى طريق استعجال سپرد و مورد الطاف امير تيمور شده باقى عمر در ظلال رأفت او فارغ البال بود . اگرچه بعضى مورخين انقراض سربداريه را به پهلوان حسن دانسته و خواجه مؤيد را در اين طايفه نشمردهاند ولى به جهت مزيد استبصار خلاصهء احوال خواجه مؤيد نيز نگاشته آمد .
ابن بطوطهء طنجى كه خود معاصر طايفهء سربداريه بود و از بيهق نيز عبور كرده چيزى كه از اين سلسله نوشته اين است :
« دو نفر در خراسان بودند يكى موسوم به مسعود و ديگرى محمد و پنج نفر ديگر با اين دو نفر همراه و ملازمت ايشان را داشتند و اينها مردمان جنگجوئى [ بودند كه ] در عراق به « شطار » « 14 » و در خراسان به « سربدالان » و « سربداران » و در مغرب به « صقوره » معروف بودند « 15 » .
بالجمله اين هفت نفر متفق شده بناى فساد و راهزنى گذاشتند و خبر ايشان شايع گرديد و در كوهى منيع در نزديكى شهر بيهق كه آن را سبزوار هم مىگويند منزل گرفتند . روزها پنهان بودند و شبها بيرون مىآمدند و دهات را مىچاپيدند و راهزنى مىكردند و جمعى از اصحاب
هامش
( 14 ) - شطار جمع شاطر و صقوره جمع صقر است كه باز باشد ( ا ع ) .
( 15 ) - اين مطالب نظر ما را در باب اينكه سربدار و سربدال به معناى « سربهدار » نيست تأييد مىكند . شطار همان عياران روزگار پيشين بودند .