چندى ، سلطان ابو سعيد او را به تحصيل ماليات كرمان فرستاد . او ماليهاى [ را ] كه در كرمان گرفت در قليل زمانى صرف كرده به باد داد و از بيم ، راه وطن گرفت . در عرض راه خبر فوت سلطان را شنيد . در سنهء هفتصد و سى و هفت به وطن رسيده و چون در آن قريه فتنهاى برپا شده بود او نيز خود را در ميان انداخته به خيال رياست افتاد و با علاء الدين محمد كه در آن اوان وزير خراسان بوده محاربه نموده وى را به قتل آورد و اموال او را متصرف شده جانى گرفت . آنگاه مردم قريه را جمع كرده گفت فتنهاى عظيم به پا شده اگر مساهله كنيم همه كشته شويم . به مردى خود را بر سر دار ديدن هزار بار بهتر از آنكه به نامردى كشته شدن .
بنابراين قول ، اين طايفه ملقب به سربداريه « 10 » شدند . و بعضى وجه تسميه را غير از اين گفتهاند . بههرحال در اندك وقتى جمعى كثير به متابعت امير عبد الرزاق درآمدند و در سنهء هفتصد و سى و هشت با هفتصد مرد جنگى سبزوار را مسخر كرد و مستقلا بر مسند حكمرانى نشسته خطبه به نام خويش خواند و چون نهايت شرير و مصر در مناهى بود برادرش امير وجيه الدين در همان سال او را مقتول و شر او را دفع كرد و چون خود مردى دلير و با كياست بود ، بعد از امير عبد الرزاق لواى سرورى برافراشت و با دوازده هزار كس بر سر ارغون شاه حاكم نشابور رفته او را شكست داد و آن ولايت را ضميمهء متصرفات خود كرد . در سال هفتصد و چهل و سه ميان او و ملك معز الدين حسين « 11 » جنگ عظيمى اتفاق
هامش
( 10 ) - اين قول هرچند مشهور است ولى مخدوش است . كلمهء سربدار به صورت « سربدال » هم در كتب آمده . از قرائن برمىآيد كه معنى آن « پهلوان » و زورخانه كار و ورزشكار باشد . آنان كه زور فراوان دارند و تدبير كم . حتى در سمرقند هم وقتى چنين افرادى روى حميت و مردانگى جلو مغولان مهاجم را گرفتند ، در حبيب السير عنوان سربداران سمرقند بديشان داده شد . ( ر ك به حبيب السير ، چاپ خيام ، ج 3 ) ص 407 « سربداران » و ص 406 « طريق سربدارى » ، « اوصاف سربدارى » ، « سربداران سمرقند » . از اين گذشته نامهاى سربداران مثل كلو اسفنديار و پهلوان حيدر قصاب و پهلوان حسن دامغانى و رفتار خشن و نابخردانهء آنان نسبت به يكديگر شخصيت آنان را روشن مىسازد .
( 11 ) - متن : « عز الدين » .