ورطهء هلاكت نجات يافتهاند و بس و مىگفت اگرچه دو نفر از سرداران من كه يكى از آندو بهترين دوستان من است جانى به سلامت دربردهاند اما بهطور يقين زياده از سه هزار نفر قشون من تلف شدهاند .
خلاصه اسكندر در اين خيال و با ملالت زياد بود تا آنكه نآرك به سراپردهء اسكندرى رسيد . اسكندر از بشره و لباس نآرك و آرشياس كه تغيير زياد در آنها پيدا شده بود ابتدائا اين دو سردار را نشناخت .
بعد كه با ايشان تكلم كرد و يقين نمود دست نآرك و آرشياس را گرفته آنها را دور از ساير سرداران به گوشهاى برده گفت يقين دارم كه جميع قشون و كشتيهاى من غرق شدهاند و شما نمىخواهيد به من بروز بدهيد .
ميل دارم كه به راستى آنچه روى داده بيان كنيد . اين بگفت و بنا كرد به گريستن . نآرك گفت پادشاها ! قسم به رب النوع كوه النپ « 10 » كه يك نفر از ملاحان و قشون تو كشته و تلف نشدهاند و تمام كشتيهاى تو با عساكر در بندر مينا متوقفاند . اسكندر از شدت خوشحالى كه به او دست داد گريهء او شدت نمود . بعد از اطمينان از اين فقره ، قسم خورد كه اگر تمام كرهء زمين مفتوح من مىشد به قدرى كه از ديدن نآرك و سلامتى قشون خودم خوشحال شدم خوشحال نمىگرديدم . آنگاه حاكم مينا را از حبس بيرون آورده انعامات زياد به او داده او را به محل حكومت خود معاودت داد و حكم كرد قربانيهاى بسيار براى رب الارباب ژوپيتر و هركول و نپطون نمودند و سان قشون ديد و در اين سان قشون تاجى از گل بر سر نآرك گذاشته هر دسته قشونى كه از محاذى چادر او مىگذشت نآرك را به او نموده مجملى از انكشافات او را بيان مىكرد . بعد از چند روز ديگر اسكندر رو به نآرك كرده گفت بعد از اين وجود تو در نزد خود من لازمتر است از اينكه مراجعت به مينا نمائى و كشتيها را به دهنهء شط العرب برسانى . نآرك در جواب گفت اگر مىخواهى اجر زحمات مرا بدهى بايد مرا مرخص كنى كه خدمت خود را به انجام رسانم و چنانكه ابتدا تعهد كردم كه از دهنهء سند حركت كرده خود را به خوزستان رسانم و از عهدهء تعهد خود بيرون آيم و الا آرام نخواهم گرفت و راضى مشو كه خدمت به اين پرزحمتى را كه من به عهده گرفتهام و نزديك است به انتها برسد ، كس ديگر در آن با من شركت بههم رساند .
هامش
( 10 ) -Olympe