كردند كه كشتيها را رها كرده از راه خشكى خود را به اردوى اسكندر برسانيم . من به آنها جواب دادم كه غرض از مأموريت من به اين سفر اين بود كه سواحل دريا را الى مدخل شط العرب و خليج فارس سير كنم و از روى بصيرت و اطلاع نقشه بردارم . هنوز سفر منتهى نشده و من خلاف مأموريت نمىكنم و آنگاه در داخلهء مملكت كه خالى از آبادى و سكنه است بدون بلد چگونه مىتوان رفت . سرداران حرف مرا قبول كرده به راه افتادند . بعد از طى هفتصد استاد به بندر نهاپتنار « 9 » رسيديم . از اينجا حركت كرده بعد از طى صد استاد به دهنهء رودخانهء ارميس رسيديم .
رودخانهء ارميس از نزديكى شهر هرموز كه الحال معروف به ميناست مىگذرد . نآرك گويد اهالى بندر مينا ما را پذيرفته آنچه لازمهء خدمتگزارى بود به جا آوردند . انواع و اقسام فواكه و اطعمه و مشروبات غير زيتون براى ما حاضر كردند . از كشتيها پياده شده در خانهها منزل كرده چند روزى راحت نموديم و صدماتى كه در اين چند وقت كشتيرانى به همگى رسيده بود فراموش شد و از ياد رفت . نآرك گويد بعضى از افراد قشون از اطراف شهر مينا تجاوز كرده به داخلهء مملكت رفتند و در بين سير به يك نفر پياده كه ملبس به لباس يونانى بود برخورده با او به زبان يونانى تكلم كردند . جواب داد . معلوم شد كه از بقايا و بازماندگان لشكر اسكندر است كه به واسطهء كمى آذوقه در بلوچستان متفرق شده به جهت تحصيل قوت هريك راهى گرفتهاند و اين شخص پياده مذكور ساخته بود كه از مينا تا اردوى اسكندر زياده از پنج روز مسافت نيست . كسانى كه اين فقره را از او استماع نمودند خشنود شده او را نزد من آوردند .
نآرك گويد چون اين معنى محقق شد حاكم مينا را خواستم و تهيهء رفتن و رسيدن به اردوى اسكندر را از او طلب نمودم و روز ديگر حكم دادم كشتيها را از دريا به ساحل آورده ديوارى موقة دور كشتيها گفتم تعبيه نمودند و يك دسته از قشون به جهت حراست كشتيها در ميان اين ديوار ماندند . حاكم مينا تهيهء رفتن ما را به اردوى اسكندر ديده خود معجلا روانهء اردوى اسكندر شد كه مژدهء ورود ما را به اسكندر بدهد چرا كه ميل قلبى اسكندر را به من مىدانست و نيز آگاه بود كه اسكندر از اينكه از من و كشتيهائى كه به من سپرده بود خبرى ندارد نهايت متوحش
هامش
( 9 ) - اين بندر حالا معروف به بندر ابراهيمى است ( ا ع ) .