اسكندر تا سنهء دويست و پنجاه و پنج قبل از ميلاد كه سلطنت ايران ، اشكانيان راشد باختر در تصرف يونانيان و حكام اولاد سلوكوس كه به طايفهء سلوسيد « 8 » معروف بودند بود . در سال مذكور ، تورز كه از جانب سلوسيدها حاكم بلخ بود علم عصيان برافراشته و بعضى از ولايات هند را تصرف كرده خود را پادشاه مستقل خواند تا در سنهء صد و بيست و شش قبل از ميلاد سلطنت باختر و بلخ كلية از طايفهء يونانيان منتزع شده منتقل به ايرانيان شد و در اين صد و بيست و نه سال ، بلخ شش پادشاه مستقل يونانى به خود ديد و نه تنها بلخ را بلكه اغلب بلاد تركستان و هندوستان را داشتند و اقتدار ايشان به درجهاى رسيده بود كه خود را شاهنشاه مىخواندند .
در سنهء دويست و پنجاه و هفت هجرى ، موفق برادر معتمد عباسى كه صاحب اختيار مملكت و كفالت امور معتمد را مىنمود رسولى و فرمانى نزد يعقوب بن ليث صفارى فرستاد مضمون فرمان اينكه ايالت ولايت بلخ و طخارستان و سيستان تعلق به يعقوب دارد بايد متوجه آن صوب گردد . يعقوب در آنوقت لشكر به فارس كشيده بود و قصد محاربه داشت چون اين فرمان به او رسيد از فارس مراجعت كرده به بلخ آمد و از آنجا با لشكرى گران متوجه كابل شده كابل را تصرف كرد . بعد از يعقوب بن ليث كه حكمرانى و جايگاه او عمرو ليث راشد ، ميان عمرو ليث و اسماعيل بن احمد سامانى كارزار درگرفت و در نواحى بلخ امير اسماعيل و عمرو ليث مقابل شدند و عمرو ليث را امير اسماعيل بگرفت و اين واقعه بعد از سنهء دويست و هشتاد هجرى كه امير اسماعيل از فتح تركستان مراجعت كرده بود واقع شد . ابو على سيمجور كه در دولت امير نوح بن منصور سامانى جادهء خلاف گرفته بود ، وقتى كه امير نوح او را بگرفت امير ناصر الدين سبكتكين در مرو اقامت داشت . چون اين خبر بشنيد از مرو به بلخ آمد و ابو على را از امير نوح بخواست . امير نوح فرمود تا ابو على را نزد امير ناصر الدين بردند و امير ناصر الدين او را محبوس مىداشت تا درگذشت .
نيز در تواريخ مسطور است كه چون شمس المعالى قابوس بن وشمگير را دست تصرف از گرگان كوتاه شد مدت هجده سال در خراسان بماند و سلاطين سامانى مىخواستند دوباره او را مالك ممالك خويش نمايند
هامش
( 8 ) -selucide