دير بود گفت اين پادشاه تا كى مىرود و مىآيد ؟ گفتم ملك را منظور اين است كه شهرى بنا كند و ملاحظهء محل شهر را مىنمايد . راهب گفت اسم اين پادشاه چيست ؟ گفتم عبد الله بن محمد . گفت پدر كى ؟
گفتم ابو جعفر . گفت آيا لقبى دارد ؟ گفتم منصور . گفت اين شخص نخواهد در ايجا شهر بنا كرد . گفتم چرا ؟ گفت به جهت اينكه ما در كتابى كه داريم و به ما ميراث رسيده است قرنا بعد قرن خواندهايم كه در اينجا شخصى مقلاص نام شهرى بنا خواهد كرد . على بن يقطين گويد من همان آن سوار اسبم شدم و خود را به منصور نزديك نمودم . منصور گفت تازه چه دارى ؟ گفتم خبرى كه خليفه را آسوده مىكند از اين زحمت . گفت بگو . گفتم خليفه مىداند كه راهبين صاحب علماند .
راهبى كه در اين دير بود چنين مقالى نمود . منصور از استماع اين كلام خنده نموده خرسند شد و از مركب خود پياده شده سجدهء شكر كرد و با تازيانهء خود بنا كرد زمين را ذرع كردن . پيش خود گفتم لجاج مىكند . بارى همان وقت منجمين را طلبيد و امر كرد طرح شهر را ريخته با خاكستر خطى كشيدند . من عرض كردم اى خليفه گمان مىكنم قصد عناد و تكذيب راهب را نمودهاى ؟ گفت لا و الله بلكه من خود ملقب به مقلاص هستم و باور نمىكردم كه جز خود من احدى از اين لقب مخبر باشد و اين لقب وقتى به من رسيد كه در ناحيهء شراة بودم و زمان بنى اميه بود و به حالتى بوديم كه مىدانى و چون من سنى نداشتم با عموها و اقارب آمدوشد مىكرديم و ضيافت مىرفتيم و مىنموديم . وقتى نوبت ضيافت كردن من شد و يك درهم نداشتم كه صرف اين كار كنم و فكر زياد كردم كه چه بايد كرد . آخر الامر دوكى از دايهء خود سرقت كرده دادم فروختند و تهيهء ضيافت را ديده لوازم را حاضر كردند آنها را به دايه دادم و گفتم فلان و فلان كن . دايه گفت اين تهيه را از كجا گرفتى ؟ گفتم قرض كردم . دايه به دستور العملى كه داده بودم غذائى حاضر كرد و صرف كرديم و نشستيم به صحبت .
دايه به سراغ دوك خود رفته آن را نيافت . دانست كه من آن را بردهام .
و در آن ناحيه دزدى بود مشهور كه او را « مقلاص » مىگفتند . دايه آمد در حجرهاى كه ما در آن بوديم و مرا صدا كرد . من چون مىدانستم براى چه مرا مىخواهد بيرون نيامدم . او اصرار كرد و من انكار . عاقبت گفت
مرآة البلدان ( فارسى ) — صفحة 384
مساهمون: محمد حسن خان اعتماد السلطنه
ص٣٨٤