تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآة البلدان ( فارسى ) — صفحة 379

مساهمون:

ص٣٧٩

بغانخذ [ مع - مر ] :

به ضم باء و كسر نون و فتح خاء به زعم ابو سعيد قريه‌اى است نزديك نيشابور .

بغاوزجان [ مع - مر ] :

به كسر واو و سكون زاء قريه‌اى است در چهار فرسخى سرخس و او را غاز و غان هم مىگويند .

بغدل [ مع - مر ] :

اصل اين لفظ باغ عبد الله بوده . اسم محله‌اى است به اصفهان .

بغداد [ مع - مر ] :

مادر دنيا و سيد شهرها است . ابن انبارى گويد اين اسم عجمى است و عرب چون اين لفظ ، لفظ خودشان نيست در معنى آن اختلاف كرده‌اند . بعضى گفته‌اند باغ داد بوده باغ به معنى بستان و داد اسم مردى است . بعض ديگر گويند باغ اسم بتى است و داد به معنى عطا كرد است . وجه تسميه اين‌كه شخصى خصى « 1 » از مشرق هديه براى كسرى آورد اين موضع را كسرى به او عطا كرد و چون آن شخص بت‌پرست بود گفت بغ داد يعنى بت مرا داد . ديگرى گويد بغ مخفف باغ و داد به معنى عطا كرد است و كسرى به آن خصى اين باغ را داد و اين لفظ علم شد براى اين محل . حمزة بن حسن گويد اين اسم فارسى و معرب است از باغ دادويه و وجه تسميه اين‌كه بعضى از زمين شهرى كه منصور بنا كرد باغى بود مال شخصى كه اسمش دادويه بود لهذا بغداد گفتند « 2 » و بعض ديگر از زمين آثار شهر كهنه بود كه يكى از ملوك فرس آن را بنا نهاده بود . و معروف است وقتى كه آن پادشاه اين شهر را بنا نهاد از او پرسيدند اسم اين شهر را چه بگذاريم ؟ گفت هلبذوه ( هلبذروه ) درود يعنى ادخلوها بسلام . منصور وقتى كه اين شهر را بنا كرد ، اين فقره را شنيد
هامش
( 1 ) - خصى به معنى مردى كه بيضه‌اش را كشيده باشند ، اخته ( ا ع ) . ( 2 ) - بغ ( - فغ ) به معنى خداست . در كتيبه‌هاى هخامنشى مكرر آمده و همچنين در كلماتى چون بيدخت ( بغ دخت ) و فغفور ( فغ‌پور به معناى پسر خدا ) . بنابراين بغداد به معناى خدا داده است . كلمات خداداد ، الله‌ويردى ، تارىويردى ، عطاء الله و امثال آنها همه به‌همين معنى هستند .