عليه و آله براى تو گذاشت بودى بىاذن داخل نمىشديم و بىامر نمىنشستيم و غرض از اين آمدن اين است كه حضرت امير المؤمنين عليه السلام امر فرموده كه به سرعت به مدينه بازگردى . عايشه ابا كرد .
ابن عباس خدمت حضرت آمده امتناع او را به عرض رسانيد . حضرت فرمود برو و به او بگو كه اگر قبول نكنى مىگويم به تو آنچه را مىدانى .
ابن عباس تبليغ و عايشه قبول كرده حضرت تهيهء رفتن او را روز ديگر فرمودند و با حسنين عليهما السلام و برادرزادگان و ساير جوانان اهل بيت كه از بنى هاشم و غير بنى هاشم از بنى همدان بودند وارد بر او شدند . همينكه چشم نسوان بر حضرت افتاد به روى مباركش نگريسته گفتند اى كشندهء دوستان . حضرت فرمودند اگر من كشندهء دوستان بودم هرآينه مىكشتم كسانى را كه در اين خانه بودند و اشاره فرمودند به خانهاى كه مروان حكم و عبد الله زبير و عبد الله بن عامر و جمعى ديگر در آن پنهان شده بودند . همراهان حضرت كه اين حرف شنيدند از ترس اينكه مبادا حضرات بيرون آيند و قصد هلاك ايشان كنند دستهاى خود را به قبضهء شمشيرها زدند . بعد گفتگوها ميانهء عايشه و حضرت اتفاق افتاد و بعد از طول سخن ، عايشه گفت ميل من اين است كه در جنگها كه مىكنيد با شما همراه باشم . حضرت فرمودند تكليف تو اين است كه به روى به خانهاى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله براى تو گذاشته بود .
بعد عايشه خواهش كرد كه حضرت خواهرزادهء او عبد الله بن زبير را امان دهد . حضرت امان دادند و حسنين سلام الله عليهما نيز شفاعت مروان نمودند . حضرت او را هم امان دادند بعد از آن وليد بن عقبه و ولد عثمان و ساير بنى اميه كلهم را امان دادند و در همان روز جنگ هم منادى ندا مى كرد كه هركس سلاح خود را بيندازد يا به خانهء خود رود در امان است .
بارى پس از رفع اين غوايل ، حزن حضرت بر قتل كسانى كه از طايفهء ربيعه قبل از ورود حضرت به بصره كشته شده بودند طويل شد و مقتولين كسانى بودند كه طلحه و زبير ايشان را كشته بودند چه از طايفهء ربيعه چه از عبد القيس و تجديد نمود حزن حضرت را مقتول شدن زيد بن صوحان عبدى كه در روز جنگ او را عمر بن شرى كشته بود و عمر را نيز عمار ياسر بكشت و حضرت اين بيت را تكرار مىفرمود :
يا لهف نفسى على ربيعة * ربيعة المسامعه المطيعه