بنى ضبه دور شتر عايشه را گرفتند و بناى رجز خواندن گذاردند و اين ابيات را مىخواندند :
نحن بنو ضبة اصحاب الجمل * ردوا علينا شيخنا ثم تحل
ننعى ابن عفان به اطراف الاسل * و الموت احلى عندنا من العسل
و زمام شتر را گرفته بودند و هفتاد دست از بنى ضبه در سر زمام شتر قطع شد و هر دستى كه قطع مىشد دست ديگر آمده زمام را مىگرفت و مىگفت منم غلامى ضبى و از كسانى كه دست او قطع شد سعد بن سود قاضى بود كه به مصحفى متقلد بود . خلاصه آنقدر تير بر هودج آمد كه مثل خارپشت شده بود و شتر را پى بريده بودند و نمىافتاد . لهذا اعصاب او را قطع كردند و به ضرب شمشير او را انداختند . معروف است كه عبد الله زبير زمام شتر را گرفت و عايشه با آنكه خالهء او بود فرياد كرد كه رها كن زمام را و قسم داد او را تا رها كرد . همينكه شتر و هودج افتاد محمد بن ابو بكر آمده دست خود را در هودج كرد . عايشه گفت كيستى نو ؟ گفت نزديكترين ناس به تو از حيثيت قرابت و دشمنترين ناس به تو .
من محمد برادر توام . امير المؤمنين عليه السلام مىفرمايد صدمه به تو وارد آمده يا نه ؟ عايشه گفت ضربتى به من وارد نيامده جز تيرى كه آن هم ضررى نرسانيد . آنگاه حضرت امير المؤمنين عليه السلام نزد هودج آمده با چوبى اشاره به هودج نموده فرمود اى حميرا رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده بود اينطور كنى ؟ آيا نفرموده بود كه در خانهء خود بنشينى . به خدا قسم انصاف نكردند كسانى كه تو را بيرون آوردند و حلايل خود را مستور داشته و تو را آشكارا ساختند . آنگاه به محمد بن ابا بكر فرمود تا او را به خانهء صفيه دختر حرث بن طلحهء عبدى برد .
خلاصه بعد از افتادن هودج و پى شدن جمل مردم متفرق و هريكى به جائى افتادند و سلاح را از خود دور نمىكردند و مالك اشتر با عبد الله زبير ملاقات كردند و كارزار ميانهء ايشان واقع شد و از اسبها پياده شده دير زمانى به مجادله بودند و مالك ، ابن زبير را در زير انداخته بر روى او در آمد و از بس ابن زبير حركت مىكرد مالك راهى براى قتل او به دست نمىآورد و جمعى از اصحاب جمل دور آنها جمع شده بودند و ابن زبير فرياد مىكرد من و مالك هردو را بكشيد و از بس همهمه و هياهوى و صداى شمشير و خوردن آهنهاى سلاح درهم شده بود كسى