اسب و سلاح و غلام و كنيز و غيره تصرف ننمائيد . مگر آنچه در ميان معسكر خودتان به چنگ آورده باشيد . زيرا كه آنچه از معسكر شما خارج است ميراث ورثهء ايشان است چنانكه خداوند فرموده است . پس از اين منادى ، خود حضرت بدون سلاح سوار قاطر حضرت رسول صلى الله عليه و آله شده به ميدان تشريف آورده زبير را طلبيدند . زبير با اسلحهء تمام در برابر حضرت آمد . اين خبر به گوش عايشه رسيده بر زبير خايف شد . بعد به او گفتند كه على عليه السلام بىسلاح است مطمئن گرديد بالجمله حضرت فرمودند اى زبير چه چيز ترا به اين كار داشته ؟ عرض كرد مطالبهء خون عثمان . حضرت فرمود خدا لعنت كند كسى را كه اقدام نمود به خون عثمان . آيا ياد نمىآورى روزى [ را ] كه در بنى بياضه خدمت پيغمبر بوديم و آن حضرت بر حمارى سوار بود و به جانب من نگريسته خنده فرمود و من نيز خنديدم و تو عرض كردى يا رسول الله ( ص ) على رها نمىكند باليدن به خود را . حضرت فرمود على به خود نمىبالد .
آيا دوست مىدارى او را اى زبير ؟ تو گفتى بلى و الله دوست مىدارم او را . حضرت فرمود قسم به خدا به زودى با او مقاتله مىكنى و تو ظالم خواهى بود در حق او . زبير گفت استغفر الله اگر اين فقره يادم بود هرگز اقدام به اين كار نمىكردم و حالا چگونه دست بردارم و حال آنكه صفوف جدال كشيده شده و پيوسته است ؟ قسم به خدا كه اين عارى است كه هرگز رفع نمىشود . حضرت فرمودند اى زبير دست بكش و بازگرد پيش از آنكه عار و نار هردو باهم جمع شود . زبير قبول نموده بازگشت و اين ابيات بگفت :
اخترت عارا على نار مؤججة * انى يقوم لها خلق من الطين
نادى على بامر لست اجهله * عار لعمرك فى الدنيا و فى الدين
فقلت حسبك من عذل ابا حسن * فبعض هذا الذى قد قلت يكفينى
آنگاه پسر زبير - عبد الله - به او گفت ما را كجا مىگذارى و مىروى ؟ گفت على چيزى به ياد آورد مرا كه فراموش كرده بودم آن را .
عبد الله گفت نه و الله ترسيدى از شمشيرهاى بنى هاشم كه بلند و برنده و به دست جوانهاى رشيد قابل است . زبير گفت نه به خدا ، بلكه به ياد آورد على ( ع ) مرا آنچه را طول زمان اسباب فراموشى آن شده بود و اختيار كردم عار را بر نار . تو به ترسيدن سرزنش مىكنى به من ؟ اين بگفت و دست