بعد از همه دستهاى ديگر وارد شد جماعتى همه در آهن و سلاح با علمهاى مختلف . پيش از همهء علمها علم بزرگى بود و در پيش روى اين دسته سوارى بود كه گويا كسرى بر او وارد و بعد جبر كسر او شده است و ابن عايشه گفته اين صفت مردى است كه دو ساعد او محكم باشد . و نظر اين سوار بر زمين بود بيش از آنكه به بالا باشد و همين قسم خبر دادند عرب از كسى كه كسرى بر او وارد آمده و جبران كسر شده يعنى گفتهاند اغلب نگاه اين اشخاص بر زمين است مثل اينكه طايرى روى سر ايشان مىباشد . بالجمله در دست راست اين سوار جوانى بود حسن الوجه و در دست چپ جوانى ديگر آن نيز صاحب حسن . پيش روى او جوانى مثل آندو جوان در صباحت . پرسيدم اينها كيستند ؟ گفتند آن بزرگوار حضرت على بن ابى طالب عليه السلام و آندو جوان كه در يمين و يسار او مىباشند حسنين عليهما السلام و آنكه پيش روى اوست محمد بن حنفيه است كه رايت عظمى با اوست و آنكه پشت سر اوست عبد الله بن جعفر بن ابى طالب مىباشد و اينها كه اطراف او هستند اولاد عقيل و غيره مىباشند از جوانان بنى هاشم و اين پيرمردها مشايخ اهل بدرند از مهاجرين و انصار .
خلاصه حضرت آمدند تا به موضع معروف به زاويه در آنجا نزول فرموده چهار ركعت نماز كردند و صورت خود را بر خاك نهاده اشك حضرت جارى و با خاك بههم آميخت بعد دستهاى خود را به دعا برداشته رو به پروردگار عرض كرد : « اللهم رب السماوات و ما اظلت و الارضين و ما اقلت و رب العرش العظيم خدايا اين بصره است . از تو سؤال مىنمايم كه به ما رسد خير آن و پناه مىبريم به تو از شر آن . خدايا اين قوم به خلاف من برخاسته و از اطاعت من خارج و بيعت مرا شكستند .
خدايا حفظ كن مسلمانان را از اينكه خون ايشان ريخته شود » . آنگاه حضرت كسى نزد مخالفين فرستاد كه با قسم منع نمايند ايشان را از خونريزى و فرمود براى چه با من مخالفت مىكنيد ؟ مخالفين گوشى به اين حرفها نداده در جنگ و محاربه مىكوفتند . حضرت يكى از صحابه را كه مسلم نام داشت با قرآنى نزد مخالفين فرستاده كه ايشان را به خدا بخواند . ايشان تيرى به جانب او انداخته او را كشتند و نعش او را نزد حضرت آوردند و مادر مسلم در اين قضيه گفته :
مرآة البلدان ( فارسى ) — صفحة 365
مساهمون: محمد حسن خان اعتماد السلطنه
ص٣٦٥