بشواذق [ مع - مر ] :
به ضم باء قريهاى است در پنج فرسخى بالادست مرو .
بشير [ مع - مر ] :
قلعهاى است از قلاع بشنويهء اكراد در نواحى زوزان .
بصره [ مع - مر ] :
دو بصره هست : يكى بزرگ و آن در عراق است و يكى بالنسبه كوچك و آن در مغرب مىباشد .
منجمين گفتهاند طول بصرهء عراق كه مانحن فيه است هفتاد و چهار درجه و عرض آن سى و يك درجه و از اقليم سيم مىباشد . ابو بكر انبارى گفته بصره در كلام عرب زمين سخت صلب است . قطرب گفته است بصره زمينى است سخت داراى سنگهائى كه مىكند و قطع مىنمايد سمهاى چهارپايان را . ديگرى گفته بصره سنگ نرمى است رنگ آن مايل به سفيدى . ابن انبارى گفته بصره سنگ سخت است و گويد شهر بصره را به جهت سختى و غلظت آن بصره ناميدهاند چنانكه گويند ثوب ذو بصر و سقاء ذو بصر . يعنى جامهاى است ستبر و سخت و مشكى است به اين وصف . و گويد در ميان سنگهاى سختى كه در بالاى مربد ديدم سنگهاى سفيدى يافت مىشد كه سخت و باصلابت بود . شرقى بن قطامى گفته است همينكه مسلمين به حوالى بصره رسيدند در خاك بصره از دور سنگريزه ديدند گفتند اين ارض بصره است يعنى زمين سنگريزه است و بدين واسطه اين محل موسوم به اين اسم شد .
در معنى بصره گفتگو بسيار است : عوانة بن حكم گويد وقتى كه عتبة بن غزوان به بصره آمد زوجهء او اردة دختر حرث بن كلده و نافع و ابو بكر و زياد با او بودند و او با اهل مدينة الفرات مقاتله و كارزار نموده تا اينكه اين شهر را مفتوح نمود و لشكر اسلام را غنيمت زياد عايد گرديد و كسى كه بتواند حساب كند و چيزى بنويسد با ايشان نبود مگر زياد . عتبه تقسيم غنايم را به عهدهء او قرار داد و روزى دو درهم اجرت براى او مقرر كرد . بعدها به خليفهء ثانى مكتوبى نوشته اذن خواست كه در خاك بصره شهرى بنا كند و نوشت مسلمين ناچارند از اينكه در زمستان قشلاقى داشته باشند و از جنگ كه مراجعت مىكنند در آنجا آسوده شوند و نشانيها از خاك بصره و توصيفها از آن در نامه درج كرد .