تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآة البلدان ( فارسى ) — صفحة 326

مساهمون:

ص٣٢٦

برديح [ مع - مر ] :

به سكون راء و كسر دال شهرى است در انتهاى خاك آذربايجان . ميانهء آن شهر و بردعه چهارده فرسخ مسافت است . نهر كر كه در بزرگى نزديك دجله است اين شهر را احاطه كرده است .

بردعه [ مع - مر ] :

ابو سهل آن را به دال مهمله روايت كرده . شهرى است در انتهاى خاك آذربايجان . حمزه گويد بردعه معرب برده‌دار است كه به فارسى به معنى محل نگاه داشتن اسراء است . وجه تسميه اين‌كه بعضى از ملوك عجم ولايات بالادست ارمينيه را غارت كرده اسيرهائى كه از آنجا آورد به اينجا ساكن كرد . هلال بن محسن گويد بردعه دار الملك آذربايجان است . ابن فقيه گويد بردعه شهر اران و آخر حدود آذربايجان است و اول كسى كه آن را آباد كرد قباد ساسانى بود و اين شهر در دشت واقع و عمارات آن با آجر و گچ است ( ابن فقيه سهو كرده كه بردعه را شهر اران دانسته است ) . صاحب كتاب ملحمه گويد طول شهر بردعه هفتاد و نه درجه و سى دقيقه و عرض آن چهل و پنج درجه و از اقليم ششم است . ابن عون در زيج خود گويد بردعه از اقليم پنجم است و طول آن هفتاد و سه درجه و عرض چهل و سه درجه . اصطخرى گويد بردعه شهرى است بسيار بزرگ زيادتر از يك فرسخ در يك فرسخ با نزهت و خضرت و وفور نعمت حاصلخيز و پرميوه و ميان عراق و خراسان بعد از رى و اصفهان شهرى از آن بزرگتر و نيكوتر از حيثيت وضع نيست . در كمتر از يك فرسخى بردعه موضعى است موسوم به اندراب ميانه كرته ( كربه ) و لصوب و نخجوان . اين اندراب را بيش از مسافت يك روزه راه باغات بسيار خوب پر از درختهاى ميوه ، و فندقى دارد كه بهتر از فندق سمرقند است و شاه بلوطى بهتر از شاه بلوط شام و يك‌نوع ميوهء ديگر دارد كه آن را « الدو » مىنامند . تركيب آن به خرما شبيه و نارس آن بسيار تلخ و رسيدهء آن شيرين است . و در بردعه انجيرى هست كه از لصوب به بردعه مىآوردند و بهترين فواكه آنجاست . در بردعه ابريشم زياد به عمل مىآورند از درختهاى توتى كه صاحب مشخصى ندارد و هركه بخواهد از آن انتفاع حاصل مىنمايد و از اين ابريشم به فارس و خوزستان زياد مىبرند . نهر كر در سه فرسخى بردعه مىباشد و در اين نهر يك نوع ماهى پيدا مىشود موسوم به ماهى شور ،