باجروان [ مع - مر ] :
شهرى است از نواحى باب الابواب در نزديكى شيروان . چشمهء آب زندگانى كه حضرت خضر ( ع ) بدان نايل شد در آنجاست . بعضى گويند باجروان قريهاى است كه حضرت موسى و خضر عليهما السلام از اهالى آن طلب طعام كردند . در نزهة القلوب باجروان را حمد الله مستوفى ماجروان نوشته گويد از اقليم چهارم و در اول شهرستان مغان بوده و اكنون خرابه و به قدر دهى از آن معمور است . هوايش به گرمى مايل و آبش از جبال كه در حدود آن است برمىخيزد . حاصلش غير از غله چيزى نمىباشد .
باخرز [ مع - مر ] :
به فتح خاء و سكون راء ناحيهء بزرگى است ميانهء نيشابور و هرات مشتمل بر قراى كثيره . اصل اين لفظ باد هرزه بوده . زيرا كه جاى وزيدن و هبوب رياح است . گويند صد و شصت و هشت پارچه ديه و دار الحكومهء آن مالين است جماعت كثيرى از علماى فقه و ادب و شعر منسوب به اين ناحيه مىباشند . از آن جمله يكى على بن حسن باخرزى صاحب كتاب دمية القصر است و پدر او نيز مرد فاضلى بوده .
بادران [ مع - مر ] :
از قراى اصفهان و از اعمال نائين است .
بادان فيروز [ مع - مر ] :
اسم شهر اردبيل است كه فيروز ساسانى ساخته .
باد [ مع - مر ] :
دهكدهاى است از اصفهان . بعضى گويند از قراى گلپايگان است .
بادغيس [ مع - مر ] :
به فتح دال و كسر غين معجمه ناحيهاى است از اعمال هرات و مرو الرود . چندين قريه دارد . حاكمنشين آندو شهر نزديك هم است :
يكى موسوم به بون و يكى معروف به بامئين . مكرر اين دو شهر را ديدهام .
خيرات اين دو شهر بسيار و نعمت بىشمار . درخت پستهء زيادى در اينجا هست . گويند بادغيس وقتى دار الملك هياطله بود « 1 » . بعضى گفتهاند
هامش
( 1 ) - هيطل ، ماوراء النهر و پادشاهان آنجا را هياطله نامند ( ا ع ) .